كندوله
- [ بفتح كاف و لام و ضم دال ] پارهء كوزه و كاسه گلين باشد و - بضم كاف - ظرفى بزرگ مانند خم كه از گل سازند و گندم و نان و غيرهما در آن كنند و كندو نيز گويند [ 1 ] . مثالش ابن يمين گويد :
بيت « 1 »
آنكس كه بود بعلم و حكمت خالى * بر گفتهء او نقيضه آرم حالى
گويد كه خلاء نزد خرد هست محال * كندولهء من هست ز گندم خالى
كتاره
- [ بفتح كاف و راى مهمله ] حربهاى است كه هنديان دارند . مثالش امير خسرو گويد :
بيت
سر آن دو چشم گردم كه چو هندوان رهزن * همه را ز نوك مژگان زده بر جگر كتاره
و كتاله - به لام - نيز آمده . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت « 2 »
تا گل در كله چون عروس نهان شد * ابر مشاطه شدست و باد دلاله
نرگس جماش « 3 » چون به لاله نگه كرد * بيد برآهيخت سوى لاله كتاله
كاكله
- نام مبارز تورانى كه از فرزندان تور بوده .
كبوده
- نام چوپان افراسياب و قسمى از بيد را گويند و در نسخهء حليمى بيدى باشد كه بيد مشك از آن حاصل مىشود . و « 4 » بعضى گويند درخت پشه را كبوده خوانند [ 2 ] .
كجاوه و كجابه
- معروف [ 3 ] و آن را قژابه « 5 » و كژاوه « 6 » نيز گويند . سراج الدين راجى گويد :
رباعى « 1 »
ماه « 7 » سفرى كه دور از من گشته * صحرا ز رخش وادى ايمن گشته
هامش
( 1 ) - كلمه از « ك » است .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » : چماش .
( 4 ) - تا پايان مطلب از « ك » است .
( 5 ) - « غ » : قژاوه .
( 6 ) - « غ » : كزابه و افزوده كه كزاوه نيز گويند .
( 7 ) - « س » « الف » : مه . ( متن از « ك » و « ن » است ) .
( 1 ) كندوك .
( 2 ) در قزوين شال گويند و آن غير بيدست و بچنار بيشتر شباهت دارد .
( 3 ) هودج عربى . قزاوه و قژاوه نيز به اين معنى است .