شعر
غريو از بزرگان مجلس بخاست * كه گوئى چنين شوخ چشم از كجاست
غنو
- [ بفتح غين و نون ] بمعنى بخواب . مثالش حكيم سنائى گويد :
بيت « 1 »
از روان شرع را متابع شو * پس مرفه بكام دل بغنو
و بمعنى خوابيدن نيز آمده [ 1 ] . مثال اين معنى ناصرخسرو گويد :
بيت « 1 »
چون يقينم كه نگيردت همى خواب و غنو * من بىطاعت در طاعت تو چون غنوم
غاو
- در فرهنگ بمعنى گاو باشد ، و بمعنى گوى كه در زمين برند نيز آمده [ 2 ] .
غيو
- [ به وزن ديو ] يعنى بانگ و فرياد . مثالش حكيم سنائى فرمايد :
بيت « 1 »
صدمت صور و غيو تو گه جنگ * هر دو همره چو رنگ با ارتنگ
و غو نيز گويند - بفتح غين - [ 3 ] .
مع الهاء
غباره
- [ بباى موحده و راى مهمله . به وزن ستاره ] در نسخهء ميرزا چوبى باشد كه گاو بدان رانند . مثالش شاعر [ 4 ] گويد :
بيت « 1 »
خصم تو گاويست خرنهاد كه هرگز * نرم نگردد مگر بسخت غباره
و در فرهنگ فخر قواس - به زاى معجمه - [ 5 ] به نظر رسيده [ 6 ] .
غناوه
- [ بنون و واو . به وزن گشاده ] سازى است مطربان را و در زفاف گويا يكى از اقسام بازيها باشد .
غراره
- [ بدوراى مهمله . به وزن فتاده ] نوعى از پوشش سلاحى باشد . كذا فى الادات [ 7 ] .
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 1 ) در برهان معنى امر بخوابيدن و معنى خواب مقابل بيدارى نيز دارد .
( 2 ) رجوع به شبغا و شوغا و شبغا شود ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 3 ) در برهان غو معنى آواز بسيار بلند مانند فريادى كه جنگجويان روز جنگ كنند و صداى رعد و آواز كوس و نفير و كرنا و امثال آن نيز دارد .
( 4 ) شاعر ناصرخسروست اما شعر در ديوان او نيست .
( 5 ) يعنى : غبازه . و اين صحيح است .
( 6 ) در برهان معنى چوبدستى هم دارد .
( 7 ) برهان گويد برخى گفتهاند غراده است بمعنى خود آهنى و بفتح اول آب در دهان كردن و جنبانيدن باشد براى پاك كردن دهان ( مضمضهء عربى ) . ( اما غراره درين معنى صورتى از غرغرهء عربى مىنمايد ) .