تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1065

مساهمون:

ص١٠٦٥
شمس فخرى گويد : بيت « 1 »
بزرگى ار طلبد خصم شاه داند عقل * كه سرورى و بزرگى نيايد از كالوس
و در نسخهء ميرزا بمعنى « 1 » متهتك و مسخره باشد و بمعنى اسبى كه سر بينى او سفيد باشد نيز آورده [ 1 ] .

كريس

- [ بفتح كاف و كسر راى مهمله ] در فرهنگ بمعنى فريب و چاپلوسى باشد و - بكسر كاف - نيز باشد [ 2 ] .

كرس

- [ بضم كاف و سكون راى مهمله ] چرك باشد كه بر جامه و تن نشيند [ 3 ] . مثالش ناصرخسرو گويد : بيت « 1 »
سر بتاب از حسد و گفتهء پرمكر و فريب * بركش از گردنت اين جامهء پركرس و كريب

كس

[ بفتح ] يعنى يار و غلام و معين و ديگر بمعنى شخص باشد . و ديگر انسان و اهل را نيز گويند [ 4 ] مثال اين معانى « 2 » را انورى گويد : بيت « 2 »
تو كس خواجه‌اى و هر كه چو تو * كس ديگر كسى شدست خس است من كس كس نيم بنفس خودم * لاجرم هر كه چون منست كس است نسبت ما دو تن بعيب و هنر * گر همين هر دو بيش نيست بس است

كسيس

- [ به وزن خسيس ] چيزى است كه به آن گوهر بولاد پيدا مىآرند كذا فى الادات . و به عربى اهل حبشه را كسيس گويند [ 5 ] . كذا فى السامى « 4 » و گويند قسمى است از زاج كه گوهر فولاد از آن ظاهر مىشود * .

كماس

- [ بميم . به وزن هراس ] كاسهء پهن باشد از چوب يا سفال كه در زير بغل گيرند . شمس فخرى گويد : بيت
رود بسوى عدم بر كتف نهاده جراب * دود به راه فنا در بغل نهاده كماس
و در نسخهء وفائى بمعنى كشكول گدايان آمده و در فرهنگ بمعنى تنگ آورده يعنى كوزهء پهن كوتاه گردن [ 6 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : ندارد . ( 2 ) - « س » : معنى . ( 3 ) - كلمه از « ن » است . ( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) معانى اخير در برهان نيست . ( 2 ) برهان گويد : گريس نيز درست است . ( 3 ) كرسه . ( 4 ) برهان اين معانى را ندارد و گويد بمعنى مراد باشد چه كسى ، مردمى و ناكسى ، نامردمى را گويند . و بضم اول موضع شرم زنان است . فرج . ( 5 ) در برهان بجاى اين معنى آمده كه بلغت اهل حبشه شراب باشد كه عربان خمر گويند و بعضى گويند كسيس نبيد خرما و ارزن است . ( 6 ) در برهان بمعنى كم و اندك كه عربان قليل گويند ( كماسى ) نيز هست .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 1065 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )