شمس فخرى گويد :
بيت « 1 »
بزرگى ار طلبد خصم شاه داند عقل * كه سرورى و بزرگى نيايد از كالوس
و در نسخهء ميرزا بمعنى « 1 » متهتك و مسخره باشد و بمعنى اسبى كه سر بينى او سفيد باشد نيز آورده [ 1 ] .
كريس
- [ بفتح كاف و كسر راى مهمله ] در فرهنگ بمعنى فريب و چاپلوسى باشد و - بكسر كاف - نيز باشد [ 2 ] .
كرس
- [ بضم كاف و سكون راى مهمله ] چرك باشد كه بر جامه و تن نشيند [ 3 ] . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت « 1 »
سر بتاب از حسد و گفتهء پرمكر و فريب * بركش از گردنت اين جامهء پركرس و كريب
كس
[ بفتح ] يعنى يار و غلام و معين و ديگر بمعنى شخص باشد . و ديگر انسان و اهل را نيز گويند [ 4 ] مثال اين معانى « 2 » را انورى گويد :
بيت « 2 »
تو كس خواجهاى و هر كه چو تو * كس ديگر كسى شدست خس است
من كس كس نيم بنفس خودم * لاجرم هر كه چون منست كس است
نسبت ما دو تن بعيب و هنر * گر همين هر دو بيش نيست بس است
كسيس
- [ به وزن خسيس ] چيزى است كه به آن گوهر بولاد پيدا مىآرند كذا فى الادات . و به عربى اهل حبشه را كسيس گويند [ 5 ] . كذا فى السامى « 4 » و گويند قسمى است از زاج كه گوهر فولاد از آن ظاهر مىشود * .
كماس
- [ بميم . به وزن هراس ] كاسهء پهن باشد از چوب يا سفال كه در زير بغل گيرند .
شمس فخرى گويد :
بيت
رود بسوى عدم بر كتف نهاده جراب * دود به راه فنا در بغل نهاده كماس
و در نسخهء وفائى بمعنى كشكول گدايان آمده و در فرهنگ بمعنى تنگ آورده يعنى كوزهء پهن كوتاه گردن [ 6 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : ندارد .
( 2 ) - « س » : معنى .
( 3 ) - كلمه از « ن » است .
( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) معانى اخير در برهان نيست .
( 2 ) برهان گويد : گريس نيز درست است .
( 3 ) كرسه .
( 4 ) برهان اين معانى را ندارد و گويد بمعنى مراد باشد چه كسى ، مردمى و ناكسى ، نامردمى را گويند . و بضم اول موضع شرم زنان است . فرج .
( 5 ) در برهان بجاى اين معنى آمده كه بلغت اهل حبشه شراب باشد كه عربان خمر گويند و بعضى گويند كسيس نبيد خرما و ارزن است .
( 6 ) در برهان بمعنى كم و اندك كه عربان قليل گويند ( كماسى ) نيز هست .