كاخر
- [ بفتج خاى معجمه ] يرقان باشد [ 1 ] .
كاژغر
- [ به سكون زاى فارسى و فتح غين معجمه ] نام شهريست در تركستان كه بنور ماه مقنع روشن شدى و آن را كاشغر نيز گويند .
كاسهگر
- نام مطربى كه قول كاسهگرى منسوبست به او . مثالش نجيب جربادقانى « 1 » گويد :
بيت
حالت سرو از آنست كه ذوقى دارد * نفس بلبل و آن دندنهء كاسهگرى
و بمعنى نوبتى و نقارهچى نيز آمده چه نقاره را كاسه نيز گويند كذا فى الفرهنگ [ 2 ] .
كامگار
- يعنى صاحب مراد و بمراد رسيده و پادشاه ذى اقبال و در نسخهء ميرزا بمعنى يكى از طيور يا سباع كه بغايت صياد باشد نيز آمده [ 3 ] . مثال معنى اول حكيم خاقانى گويد :
بيت
فرق ترا در خورست افسر سلطانيت * گرچه برين مرتبه غير تو شد كامگار
مثال معنى دوم عميد لويكى گويد :
بيت « 2 »
مىگفت پيش ازين به نصيحت مرا خرد * خود را بر آستان شه كامگار بند
كتخشير
- [ بفتح كاف و تاء و سكون خاء باضافهء شير ] ماستينه باشد كه با شير و روغن خورند و اين از نسخهء ميرزا منقولست و در مؤيد جغراتى باشد كه در آن شير و نمك و روغن كنند و مىخورند .
كر
- [ بضم ] برنج [ 4 ] و نيز نام رودى معروف از حدود شروان [ 5 ] مثالش حكيم خاقانى گويد :
باد صبا به آب كر « 3 » نقش « قَدْ أَفْلَحَ » [ 6 ] افكند * چون تو فلاح و فتح را « 2 » بر شط مفلحان برى
- مفلحان نيز نام روديست - .
كنار
- [ بضم كاف ] ميوهاى باشد سرخ رنگ شبيه بعناب ليكن از آن بزرگتر باشد و بتازى سدر گويند . مثالش ناصرخسرو فرمايد :
بيت « 2 »
مفسدان را باده گردد ، روسيه زان شد عنب * مفلسان را طعمه گردد سرخرو زان شد كنار
هامش
( 1 ) - « س » « ب » : بادقانى .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » . كرد .
( 1 ) در برهان معنى زردى كه روى كشت افتد و غله را تباه كند و نيز بمعنى باران دارد و محشى برهان در همه معانى كلمه را مصحف كاخه دانسته است .
( 2 ) در برهان بمعنى نام خط ششم از جمله خطوط جام جم كه آن را خط كاسهگر هم گويند و بمعنى كسى كه كاسه و طبق سازد نيز آمده است .
( 3 ) در برهان است كه بعضى گويند هر سباع و مرغ شكارى را كه همه چيز گير باشد كامگار گويند .
( 4 ) كرنج .
( 5 ) به قفقازيهء كنونى .
( 6 ) آيهء 1 از سورهء مؤمنون .