بيت « 1 »
از تو دارم هرچه در خانه خنور * وز تو دارم نيز گندم در كنور
« 2 » و كندر - بضم كاف و دال - صمغيست كه چون علك نتوان خائيد « 3 » و لبان گويند به عربى [ 1 ] . مثالش حكيم خاقانى گويد « 1 » :
[ بيت ]
بغلمهء طبقات طبقزنان سراى * بآبگينه و مازو و كندر و گلاب
و غلمه [ بضم غين معجمه ] به عربى بمعنى آرزومند جماع شدن باشد . و كندر [ بفتح كاف و دال ] در فرهنگ نام شهريست از خراسان كه ابو نصر كندرى وزير منسوب به آنست و نام هر شهر عموما انتهى كلامه اما اين قول محل تأملست * [ 2 ] .
كنور
- [ بنون . به وزن غرور ] رعد باشد چنان كه « 4 » شاعر گويد :
[ بيت ]
بلرزيد بازار و كوى از كنور * تو گفتى كه برق آتشى بد ز دور
و در فرهنگ بهر دو معنى - بفتح كاف - آورده [ 3 ] .
كندويدستر « 5 »
- به وزن و معنى جندبيدستر باشد كه معرب آنست « 2 » كذا فى المؤيد . اما ظاهرا اين لفظ - بكاف فارسى [ 4 ] ] باشد * .
كاشغر
- [ به سكون شين معجمه شهريست در تركستان منسوب بخوبرويان . مثالش حكيم عنصرى گويد :
بيت « 1 »
ايا شكسته سر زلف ترك كاشغرى * شكنج تو علم پرنيان شوشترى
و سرو خوب در آن بسيار باشد همچو غاتفر - - كه پيشتر گذشت - - مثالش هم او [ 5 ] گويد :
بيت « 4 »
سراى و باغ تو آراسته بسرو بلند * چه سرو غاتفرى و چه سرو كاشغرى
و كاچغر نيز به نظر رسيده كه بجاى - شين جيم فارسى - باشد .
كوزر
- [ بضم كاف و فتح زاى معجمه ] خوشهء
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » : خواييد .
( 4 ) - كلمه از « ب » است .
( 5 ) - « س » : كندبيدستر .
( 1 ) برهان گويد صمغى استكه آن را مصطكى خوانند و بعضى گويند مصطكى هم نوعى از كندر است كه كندر لوبان باشد و بعضى گويند كندر درختى است شبيه بدرخت پسته ليكن بارى و ميوه و تخمى ندارد صمغ آن را بنام آن درخت خوانند و صمغ البطم همانست و آن شبيه است به مصطكى . و نيز گويد كه كندر نام پادشاه صقلاب هم بوده است كه به يارى افراسياب آمد .
( 2 ) درين معنى نيز بضم اول و سوم است و مولد ابو نصر كندرى قريهايست از نواحى نيشابور .
( 3 ) در برهان بفتح اول و بكسر آن بمعنى مكر و فريب و بازى دادن مردم آورده است ( كنبور ) .
( 4 ) يعنى : گندبيدستر . گندويدستر . و برهان گويد كه آن خايهء سگ آبيست و او را قندز گويند و از پوست او كلاه سازند و جندبيدستر آش بچهاست .
( 5 ) يعنى : عنصرى .