« 1 » و بر تشنهاى كه كمتر از كفايت آب خورده هم اطلاق كنند . *
كارآب
- يعنى شراب خوردن . خاقانى گويد :
[ بيت ]
بس بس اى دل ز كار آب كه عقل * هست از آب كار او بيزار
كوههء آب
- يعنى موج آب كه آن را آبخيز و نرهء آب نيز گويند .
كتيب
- [ بتاى قرشت . به وزن فريب ] بمعنى بند و غل باشد .
كوب
- [ به وزن چوب ] در تحفه آلتى باشد كه پيلبانان دارند . و ديگر بمعنى كوفت و آسيب باشد [ 1 ] . خلاق المعانى گويد در مذمت اسب :
بيت « 2 »
كوب خورده ز پهلوش مهماز * سوخته بر سرين او دل داغ
و بمعنى كوبنده و بكوب نيز آمده [ 2 ] . مثال معنى اول خواجو گويد :
بيت « 2 »
بكه كوب سركش درآورد پاى * درآورد چون پيل مركب ز جاى
و در فرهنگ بمعنى بوريائى كه نى آن گنده و نرم باشد نيز آورده .
كرسب
- [ به راء و سين مهملتين . به وزن نشست ] كرفس را گويند و كرسف نيز آمده .
كارچوب
- [ به سكون راء و جيم فارسى ] آن چوبها و آلتها باشد كه جولاهان جامههاى نبافته و فراز كرده را به آنها ببافند و به عربى منسج « 3 » گويند . بميم و سين مهمله و جيم . به وزن منبر - .
مع الباء الفارسى
كپ
- [ بضم كاف ] اندرون رخ را گويند [ 3 ] .
كلپ
- [ بفتح كاف و لام ] منقار مرغان را گويند [ 4 ] .
مع التاء
كات
- شهريست در ماوراء النهر مثالش حكيم انورى گويد :
بيت
آخر اى خاك خراسان داد يزدانت نجات * از بلاى غيرت خاك ره گرگانج و كات
هامش
( 1 ) - تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - « س » : مسنج .
( 1 ) صدمه .
( 2 ) اين معنى در برهان نيست .
( 3 ) كب . قب هر دو برهان معنى دهان نيز دارد و گويد بيرون و اندرون دهان هر دو را گويند و هرجا « بركپ » گويند ارادهء بيرون دهان كنند . و هرجا « دركپ » ارادهء اندرون آن .
قنب ( بضم اول در تداول مردم قزوين ) .
( 4 ) كلب . كلفت .