دشمه
- [ به وزن چشمه « 1 » ] نام مبارزى است ايرانى .
دمه
- [ بفتح دال و ميم ] آلت دميدن آهنگران و امثال آن كه دم نيز گويند « 21 » . مثالش امير خسرو گويد :
بيت « 2 »
نقد را سكه در عيار آورد * دمه و كوره را به كار آورد
و نيز برف بسيار و سرما را گويند « 3 » در نسخهء ميرزا چنين آورده اما ظاهرا بادى كه از روى برف خيزد دمه گويند * چنان كه شيخ نظامى گويد :
بيت
گرگ از دمه كى هراس دارد * با خود نمد و پلاس دارد
دنبره
- [ بفتح دال و باء راى مهمله و سكون نون ] در شرفنامه بمعنى طنبور باشد .
دوده
- [ بضم دال اول ] خاندان ، و دودهء چراغ « 22 » و در شرفنامه بمعنى پسر مهتر نيز آمده ، بمعنى اول حكيم انورى گويد :
شعر « 4 »
اثر ز دود خلافت بر وزن كه رسيد * كه عكس تيغ تو آتش نزد در آن دوده
مثال معنى دوم خواجه يا قوت مستعصمى گويد در قاعدهء مركب ساختن :
[ بيت ]
همسنگ دوده زاجست همسنگ هر دو مازو * همسنگ هر سه صمغ است و انگاه زور بازو « 5 »
دده
- دد را گويند « 23 » . مثالش شيخ نظامى گويد :
بيت
ندانم كه پرورده خواهد ترا * كدامين دده خورد خواهد ترا
دسورده
- [ بسين و راى مهملتين . به وزن پرورده ] چوبى كه خبازان به آن خمير نان راست كنند .
دسمه
- [ به وزن وسمه ] نوعى از غله باشد .
دوده
- [ بفتح دالين مهملتين ] در شرفنامه دايره باشد .
ديده
- چشم . و ديدهبان ، مثال معنى اول
هامش
( 1 ) « س » : خشمه .
( 2 ) كلمه در « س » نيست .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) كلمه از « ن » است .
( 5 ) در لغت نامهء دهخدا ذيل لغت ضعف چنين آمده است :
بيتهمسنگ دوده زاج و همسنگ زاج مازو * وز صمغ ضعف هر دو آنگاه زور بازو( 21 ) در برهان معنى آتش افروز نيز دارد .
( 22 ) در برهان بمعنى دودكش حمام و مطبخ نيز هست .
( 23 ) در برهان است كه معنى قلندر نيز دارد و در تركى كنيزك را نيز گويند كه فرزندان كلان مىكند .