مع الراء
عمار
- [ به ميم . به وزن بهار ] نام واضع عمارى باشد و نيز عمارى را گويند « 21 » . مثالش حكيم فردوسى گويد :
بيت « 1 »
همه جامه و گوهر شاهوار * همه تازى اسبان بزرين عمار
مع السين
عروس
- نام گنجى از كيكاوس كه به طوس نوذر داده بود و كيخسرو آن را بگودرز سپرد كه به زال و گيو و رستم برساند . و خسرو پرويز را نيز گنجى بود كه عروس نام داشت « 22 » . مثالش فردوسى گويد در تعريف گنجهاى هشتگانهء خسرو پرويز :
[ بيت ]
نخستين ز بنياد گنج عروس * ز چين و زبر طاس و از روم و روس
مع الكاف التازى
عروسك
- منجنيق كوچك باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد :
بيت
عروسك زمانى چو ديوان شموس * خجل گشته زان قلعهء چون عروس
و نيز نام پرندهايست كه بشب بيدار باشد و بانگ « 2 » كند . و در مؤيد بمعنى كرمى كه بشب چون آتش نمايد نيز آمده « 3 » . و بمعنى لعبت اطفال نيز مىآيد و نيز نام استخوانيست كه در مفصل قلم است و ذراع حيوانات مىباشد .
عكعك
- كلاغ پيسه « 4 » باشد و عقعق معرب آنست و در مؤيد الفضلاء عكك را نيز به اين معنى آورده . مثالش خواجه عميد لويكى گويد :
بيت « 1 »
پيدا نگشته بىكلك ، هم زاغ مه دم هم عكك * زين سبز كابك يك بيك بر برج نه حصن حصين
مع الكاف الفارسى
عنگ
- [ به وزن جنگ ] در تحفه بانگ خر باشد . اما در كلام استادان بمعنى خر نر باشد چنان كه « 5 » حكيم سوزنى گويد :
هامش
( 1 ) « س » ندارد .
( 2 ) « س » : وانگ .
( 3 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ب » است .
( 4 ) بجز « ب » و « ن » : بيشه .
( 5 ) اصل : چنانچه .
( 21 ) در برهانست كه بمعنى آس كه درخت مورد باشد نيز هست .
( 22 ) در برهان است كه گوگرد زرد را نيز گويند كه اهل عمل آن را نفس خوانند و بمعنى زن داماد نيز گويد اما درين معنى عربيست منتهى در عرب بمعنى « مرد و زن نو خواسته يكديگر راست » و در فارسى تنها بر زن اطلاق مىشود ( از حاشيهء برهان ) .