شعر
ز فيروزه و از زمرد دگر * نماينده اخكوك نورس ببر
« 1 » شيخ آذرى نيز فرمايد :
شعر
تلخ و ترشست او ببعض « 2 » دگر * اندر اخكوك و دانهاش بنگر
اسكرك
- [ بكسر همزه و كاف تازى و راى مهمله « 3 » ] فواق باشد يعنى صوتى كه از حلق پياپى برآيد بىقصد .
اسكنك
- « 4 » [ به وزن بهترك ] آلتى است نجاران را و اسكنه « 5 » نيز گويند .
اكماك
- « 6 » [ به وزن افلاك ] بمعنى قى باشد كه بتازى قلس « 21 » نيز گويند .
آهك
- معروف و بقصر « 22 » نيز آمده چنان كه حكيم سوزنى گويد :
شعر
كس چو ز دنيا نبرد زر و سيم * پس چه زر و سيم و چه سنگ و اهك « 7 »
و يكى از اكابر نيز گفته :
شعر
گند دود چراغ و گند اهك * هر دو هستند علت سر سام « 8 »
مع الكاف الفارسى
افرنگ
- [ به وزن فرسنگ فر و زيبائى و حشمت باشد . مثالش حكيم دقيقى گويد :
شعر
فر و افرنگ از تو « 9 » گيرد دين * منبر از خطبهء تو آرايد
و منصور شيرازى نيز فرمايد :
شعر
ز خاك پاى تو دارد سر فلك افسر * ز حسن راى تو دارد عروس ملك افرنگ
و در فرهنگ بمعنى تخت نيز آورده كه اورنگ نيز گويند و بمعنى فرنگ نيز آمده ، افرنگى يعنى فرنگى « 10 » . مثال اين معنى مولوى « 11 » گويد :
شعر
بيت المقدس ارشد ز افرنگ پر ز خوكان * بدنام كى شد آخر آن مسجد مقدس
و هم او گويد « 12 » :
شعر
گر كافرى مىجويدت ور مؤمنى مىشويدت « 13 » * اين گو برو صديق شو آن گو برو افرنگ گرد « 14 »
آژنگ
- [ به وزن نارنگ ] چينى كه بر روى و ابرو افتد از پيرى و خشم . بمعنى اول فرخى گويد :
شعر
بزرگوارى و كردار « 15 » او و بخشش او * ز روى پيران بيرون همى برد آژنگ
استخوانرنگ
- در لسان الشعراء بمعنى استخوانرند مرقوم آمده كه هماى باشد .
اشتالنگ
- [ بكسر همزه ] بمعنى كعب پا باشد و بمعنى كعبى كه به آن بازى كنند و قاب نيز گويند هم آمده چنان كه شاه داعى شيرازى گويد :
شعر
ز چيست خوبى ايشان ز ترك لهو و لعب « 16 » * ز چيست زشتى ايشان ز نرد و اشتالنگ
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه آورده است .
( 2 ) « ب » : ببغض ( ؟ ) .
( 3 ) در « الف » و « س » كلمهء مهمله نيست .
( 4 ) « ب » : اسكرك ؟
( 5 ) « ب » : اشكنه
( 6 ) « ب » : الماك ؛
( 7 ) « ب » : سنك آهك .
( 8 ) در « الف » لغت ارده بخرك ، بمعنى چنگال بخرك كه ميوهايست و نام شاهزادهاى . و لغت ايشك بمعنى قاصد و الاغ ضبطست كه هر دو در برهان قاطع نيز نيست و دومى تركى است .
( 9 ) « س » : زتو . ( متن از الف است ) .
( 10 ) سه كلمهء اخير از « ب » است در « الف » و « س » نيست .
( 11 ) « الف » « س » : مولوى مثنوى .
( 12 ) كلمهء گويد از « ب » است .
( 13 ) « ب » :
ميسويدت .
( 14 ) « الف » « س » : شو .
( 15 ) بجز « ب » : بزرگوارى كردار .
( 16 ) « س » « الف » : طرب . ( متن از « ن » است ) .
( 21 ) قلس ، آنچه از گلو برآيد بر دهان از طعام بيك دفعه يا كمتر از آن و اين را قى نگويند مگر آنكه بار ديگر عود كند ، و آن قى است ( منتهى الادب ) .
( 22 ) يعنى : اهك .