تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
« 1 » و در فرهنگ بمعنى چرا كه نيز آورده و به اين بيت اخسيكتى متمسك شده « 21 » : شعر
با آنكه من از عشق تو رسواى جهانم * هم راضيم انديك تو زيباى جهانى

اوك

- [ به وزن دوك ] نام يكى از مضافات سيستان . مثالش شيخ آذرى گويد : شعر
از ولايات سيستان در اوك * بود نيكو زنى كه رشتى « 2 » دوك

ارتجك

- [ بكسر همزه و جيم و سكون راى مهمله و فتح تاء ] برق باشد . مثالش فريد احول گويد : شعر
شه نشسته به پشت فيل چو ابر * انكژ زر چو ارتجك در دست
معنى انكژ گذشت « 3 » و اورمزدى نيز گويد : شعر
اسب باد و زين شفق در لشكر شاه بهار « 4 » * ابر پيل و كوس تندر ، ارتجك زرين كجك

آژيراك

- « 5 » [ بمد الف و كسر زاى فارسى « 6 » و سكون ياء حطى و بعد از ياء راى مهمله ] بانگ ستوران باشد . كذا فى مؤيد الفضلاء . و بمعنى بطلق بانگ و فرياد نيز به نظر رسيده .

آيژك

- « 22 » [ به زاى فارسى به وزن مايده ] شرر آتش باشد و آئيژك « 7 » نيز گويند به وزن پاكيزه .

انجوك

- « 8 » [ بفتح همزه و سكون نون و ضم جيم ] نام دشتى بود . كذا فى المؤيد :

آداك

- « 9 » [ بدال مهمله به وزن خاشاك ] خشكى ميان دريا باشد كه به عربى جزيره خوانند ايضا منه « 23 » و در فرهنگ بقصر « 24 » نيز آمده به وزن مغاك « 10 » مثالش سراج الدين راجى گويد : شعر
زمين آداك اين درياى خونخوارست و تو بر وى * مباش ايمن كه هر موجى ازين بحرست طوفانى .

اشترك

- مصغر اشتر . و موج را نيز گويند

انگورك

- مردمك ديده باشد . مثالش شمس شيرازى گويد « 11 » : شعر
انگورك چشم ماست خالت گوئى * كز عين سواد مردم ديده فتاد
و نوعى از عنكبوت را نيز انگورك « 12 » گويند .

اخسيسك

- [ به وزن اخسيكت ] شهريست در ماوراء النهر . كذا فى معجم البلدان « 13 » .

آنك

- [ به وزن تارك ] مصغر آن كه اشاره ببعيد است ، ضد اينك . و ديگر آبله كه از اندام بر آيد . مثال معنى اول را خاقانى گويد : شعر
تو در چاه تحير مانده و ز بهر خلاص تو * خيال او رسن در دست بر بالاى چاه آنك .

آفتاب‌گردك

- آفتاب پرست باشد كه به عربى حربا گويند .

اخكوك

- [ بخاى معجمه و كاف اول نيز تازى به وزن مفلوك ] زردآلوئى كه نرسيده باشد . مثالش اسدى گويد :
هامش
( 1 ) از اينجا تا پايان مطلب در « ب » نيست و نسخهء « الف » در حاشيه افزوده است . ( 2 ) « س » « ب » : رستى . ( متن از الف است ) . ( 3 ) اين جمله در « ب » نيست . ( 4 ) « ب » شام و بهار . ( 5 ) « ب » : آزيراك . ( 6 ) « ب » : تازى . ( 7 ) « س » : آيژك ( متن از الف است ) ( 8 ) اين لغت و معنى آن فقط در « ن » هست . ( 9 ) « ب » : اداك . ( 10 ) از اين پس « الف » در حاشيه دارد . ( 11 ) كلمهء گويد از « ب » است « الف » و « س » ندارند . ( 12 ) كلمهء انگورك در « ب » نيست . ( 13 ) جملهء اخير در « ب » نيست و « الف » در حاشيه افزوده است . ( 21 ) احتمال توان داد كه صاحب فرهنگ ايراك را در شعر اخسيكتى انديك خوانده باشد . ( 22 ) در نسخهء « د » و « ن 2 » و « غ » و « ن » ايژك ( به وزن زيرك ) بمعنى شرارهء آتش آمده است و برهان قاطع نيز اين ضبط را دارد . ( 23 ) يعنى : از مؤيد الفضلاء . ( 24 ) يعنى : اداك .
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 57 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )