تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
بيت
آنكه از ملكش خر آسى ديده باشى بيش نه * گر روم بر بام اين سقفى « 1 » بدين پهناورى

خس

- مردم فرومايه و دنى . و خاشاك . مثال معنى اول حكيم انورى گويد : بيت
تو كس خواجه‌اى و هر كه چو او * كس ديگر كسى شدست خس است
مثال معنى دوم حكيم سنائى فرمايد : بيت
از گران سنگى گنجور سپهر آمد كوه * و ز سبكسارى بازيچهء باد آمد خس
« 2 » و بمعنى رذل و بخيل نيز آمده . مثال اين معنى شيخ نظامى فرمايد : بيت
جهاندار بخشنده بايد نه خس * خصال جهاندار اينست و بس *
و در نسخهء ميرزا بمعنى مرغ سفيد بزرگتر از كلنگ و مردم كوهى آمده . و در تحفه بمعنى حيوان خرد كه بر روى آب دود آمده . و بتازى كاهو را خس خوانند . مثال حيوانى كه بر روى آب دود « 3 » در مقالات مقرب « 4 » حضرت بارى پير انصارى قدس سره آمده كه : « اگر « 5 » بر آب روى خسى باش و اگر در هوا پرى مگسى باش دلى بدست آر تا كسى باشى » . و معنى خاشاك نيز از اين عبارت بتكلف مستنبط مىشود .

خايه‌ديس

- گياهى كه بتازى كماة خوانند .

خندروس

- [ به وزن سندروس ] گندم رومى . كذا فى المؤيد .

مع الشين

خلالوش

- آشوب و غلغله و مشغله باشد . مثالش حكيم فردوسى ( ؟ ) فرمايد : بيت
بر گرد گل سرخ تو خطى بكشيدى * تا خلق جهان را به خلالوش فكندى

خجش

- [ بفتح خاء و سكون جيم ] بمعنى همان جخش كه مرقوم شد در باب جيم ، يعنى علتى گه در گلو پيدا شود .

خركش

- يعنى كشندهء خر و سر موزه كه خاركش نيز گويند و نيز نام جانورى كه مانند جعل و خاكستر رنگ باشد و در گورستانها بود .

خنده‌خريش

- خنده زدن باشد و افسوس داشتن بر كسى . شمس فخرى گويد : بيت
شهنشهى كه زند پاسبان درگه او * ز قدر و حشمت بر تير چرخ خنده خريش
و استاد فرخى نيز گويد : شعر
اى كرده مرا خنده خريش همه كس * مار از تو بس جانا ما را ز تو بس
و خنده‌ريش نيز گويند . كذا فى التحفه اما از فحواى اين بيت معنى مفعول ظاهر مىشود كه افسوس داشته شده باشد و خنده زده شده باشد .

خاكش

- [ بكاف تازى . به وزن دانش « 6 » ]
هامش
( 1 ) دريوان : سقف . ( 2 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 3 ) « ب » : حيوان و گياهست كه ( 4 ) « س » . « الف » : رود . ( متن از « ب » است ) . ( 5 ) در « س » اين كلمه بالاى سطر در حاشيه است . ( 6 ) « ب » : آتش .