تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
مثالش فردوسى گويد : بيت « 21 »
ز پر مايه چيزى كه بد دلپذير * همى تاخت تاخرهء اردشير
خورهء اردشير نيز گويند . هم او گويد « 1 » : بيت « 1 »
يكى نام آن خورهء اردشير * كه گردد زيادش جوان ، مرد پير

خشك‌افزار

- نخود و عدس و ماش و امثال اينها كه در ديگ كنند :

خوگر

- [ به وزن بوذر ] « 2 » بمعنى معتاد باشد . مثالش خواجه حافظ گويد : بيت
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال * كى ترك آبخورد كند طبع خو گرم

خوش‌نظر

- نام گلى است كه سرخ و زرد و سپيد بود . مثالش روضة الانوار خواجوى كرمانى : شعر
بازگشا نرگس « مازاغ » را « 22 » * آب ببر خوش نظر باغ را
و در نسخهء ميرزا بمعنى لالهء خطائى آمده « 23 » .

خشكار

- آن آرد كه از آن نخاله نگرفته باشند « 3 » و بعضى نانى را كه از آن آرد پخته باشند خشكار گويند * و اطبا گفته‌اند هر صباح سه لقمه از نان خشكار بايد خورد . به جهت دفع زرداب چنان كه يكى از حكما فرموده : بيت
نخواهد آنكه ز زرداب زرد روى شود * خورد سه لقمهء خشكار بامداد نهار
و ديگر در تحفة السعادة بمعنى نان ريزه‌هاى خشك كه در توشه‌دان مسافران باشد نيز آورده « 24 » مثال اين معنى حكيم خاقانى گويد : بيت
برين نان‌ريزه‌ها منگر كه شب دارد برين سفره * كه از دريوزهء عيسى است خشكارى در انبانش

خشك‌آخر

- يعنى سال قحط « 25 » . مثالش هم او فرمايد « 26 » :
ز خشك آخر خذلان برست خاقانى * كه در رياض محمد چريده گشت رضا

خنياگر

- رود زن باشد و مطرب . مثالش حكيم انورى فرمايد : بيت
نواى بلبل و طوطى خروش عكه و سار * همى كنند خجل لحنهاى خنياگر

خيزبگير « 4 »

- يكى از اقسام بازيست و آن چنان باشد كه خطى بكشند و يكى در ميان آن خط بايستد و ديگران آيند و او را زنند و
هامش
( 1 ) كلمه در « س » نيست . ( 2 ) « س » : بود ؛ « ن » : بودر . ( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 4 ) « ن » : خيز و بگير . ( 21 ) يعنى : فردوسى . ( 22 ) اشاره بآيهء « ما زاغ البصر و ما طغى » آيهء 17 از سورهء 52 . ( 23 ) در برهان گويد : آن را ريحان تاتارى نيز گويند و به عربى مجنج و بتركى قلغه . و كلمه معنى الفت گيرنده نيز دارد . ( 24 ) در برهان معنى اخير را ندارد و گويد بمعنى خاگينه نيز هست . ( 25 ) در برهان بمعنى سالى كه كاه و علف كم رسته باشد و كنايه از كمى عيش مردم و مردم رذل و ممسك نيز هست . ( 26 ) يعنى : خاقانى .