چامه
- شعر باشد . مثالش شهنامه :
بيت
بزد دست و طنبور را برگرفت * سرائيدن چامه اندر گرفت
و يكى از استادان نيز گويد :
بيت
جامهها يافته از و شاعر * چون برو عرضه كرده يك چامه
چمچمه « 1 »
[ جيم دوم نيز فارسى به وزن دبدبه ] آواز پاى باشد در رفتن كذا فى الفرهنگ مثالش سوزنى گويد :
شعر
گرد نعال و چمچمهء باد پوپگانت * خوش چون سماع و سرمه به گوش و بصر رسند .
چرده
- [ به وزن كرده ] و « 2 » چرزه [ بزاى معجمه ] پوست « 3 » بشره باشد . سيه چرده يعنى سيه پوست * شيخ سعدى گويد :
بيت
سيه چرده ايرا يكى زشت خواند * جوابى بدادش كه حيران بماند
و در تحفة السعادة اسبى بود « 4 » كه برنگ بور بود مثالش سراج الدين راجى گويد :
بيت
بر آمد بر آن چردهء تيز پوى * كه در تندى از برق بر بود گوى
و از اين بيت مهر و مشترى معنى چيره و غالب ظاهر مىشود « 21 » :
بيت
قران با مشترى و بدر كرده * بريشان گشته مستولى و چرده
و « 5 » در فرهنگ بمعنى رنگ و لون آورده و سياه چرده را « 6 » بمعنى سياه رنگ گفته .
چپچله « 7 »
- [ به باء و جيم دوم هر دو فارسى .
به وزن مرحله ] يعنى كوهپارهء نرم كه كودكان بر آن لغزند و يكديگر را به زير كشند و به عربى زحلوفه خوانند . مثالش صاحب نصاب گويد :
شعر
خارج ، برون . جمديخ وز حلوفه چپچله * داخل ، درون طبق ته و ضوضاست مشغله
و در فرهنگ بمعنى زمين پر گل كه پا بر آن لغزد و خلاب « 8 » نيز گويند « 22 » .
چراغله
- [ بكسر جيم و سكون غين معجمه و فتح لام ] در نسخهء ميرزا كرم شب تاب باشد . مثالش نيازى حجازى گويد :
نظم
شب چراغك چراغله ، شب تاپ ، * كرمكى كو بود شب افروزان
چرابه
- [ به وزن قرابه ] چربى « 9 » باشد كه بر
هامش
( 1 ) اين لغت از « ب » است .
( 2 ) واو از « غ » و « ب » است .
( 3 ) از اينجا تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) كلمه در « س » نيست : « ب » باشد .
( 5 ) از اينجا تا پايان مطلب را « الف » در حاشيه دارد .
( 6 ) « را » از « ب » است .
( 7 ) « س » : چجله .
( 8 ) « س » : خلاف .
( 9 ) « س » : چوپى .
( 21 ) يعنى در برهان نيست .
( 22 ) در برهان معنى ريسمانى كه در ايام عيد از جائى آويزند و كودكان در آن نشينند و در هوا آيند و روند نيز هست و گويد چنچله نيز به اين معنى است .