بيت
تا چمن افروز بود در چمن * مشعلهء روز بود در چمن
چيزليز
- از توابعاند يعنى كالاى اندك و مايهء سهل محقر كه به عربى [ بضاعت ] مزجاة گويند . مثالش « 1 » انورى « 2 » گويد :
بيت
چون چيزليزكى بهم افتاد باز برد * گفتى كه نزد ما بامانت سپرده بود
چرز
- [ بفتح جيم و سكون راء ] در نسخهء ميرزا بمعنى خاك خسبه باشد و آن پرندهايست كه در روز تا نپرانندش « 3 » نپرد و بتركى چخرق « 4 » گويند [ بجيم فارسى ] « 21 » اما در شرفنامه آورده كه چرز ، چكاوك است « 5 » كه آن را به عربى ابو المليح خوانند و در سامى به [ جيم فارسى ] آورده و گفته كه چرز مرغيست * كه او را بتازى حبارى گويند .
مثالش استاد رودكى گويد :
بيت
بچنگال قهر تو در خصم بد دل * بود همچو چرزى بچنگال شاهين « 6 »
و چرز را به چرغ و باز و امثال آن شكار كنند و گويند كه چون جانور به او نزديك شود كه او را شكار كند چنان پيخال به روى جانور اندازد كه چشم او را فرو گيرد و مانع گرفتن او شود مؤيد اين معنى مسعود سعد گويد :
بيت
در آمدم « 7 » پس دشمن چو چرغ وقت شكار * چو چرز ناگه برزد به روى من پيخال
چشمآويز
- برقعى باشد كه از موى سازند و بر چشم آويزند كه دفع مگس كند و زنان بر چشم و رو « 8 » آويزند تا كسى ايشان را نبيند و ايشان همه كس را بينند . مثالش شيخ اوحدى گويد :
بيت
سحر چشمان تو باطل نكند چشم آويز * مست هر چند بپوشند نباشد مستور
چرخانداز
- در فرهنگ بمعنى كماندار آمده و مثالش اين بيت نجيب جرد باقانى آورده :
بيت
شهاب وار چو تيرى تو در كمان رانى * ثناى دست « 9 » تو گويد سپهر چرخانداز
چارمغز
- يعنى جوز كه گردكان باشد .
چاهيوز
- « 10 » يعنى قلابى كه به آن دلو از چاه بيرون آرند و آن را چاهجوى نيز گويند .
مع السين
چاپلوس و چپلوس
- هر دو بمعنى فريبنده باشد و در تحفه چالپوس نيز آمده و حسين وفايى چاپلوس [ بجيم و باى تازى ] آورده و گفته كه حالا به جيم و باى فارسى مشهور است مثال اول را شمس فخرى گويد :
هامش
( 1 ) كلمه از « ب » است .
( 2 ) « س » : انوارى .
( 3 ) « س » : نپرانند .
( 4 ) « س » : حجرق ؛ « الف » : چچرق ( متن از « ن » و « غ » است و در برهان چاخرق آمده ) .
( 5 ) از اينجا تا علامت ستاره در « س » نيست .
( 6 ) « س » : شاهى .
( 7 ) « س » :
درآمد .
( 8 ) كلمه از « ن » است .
( 9 ) « س » : چرخ .
( 10 ) « ن » : چاهپوز . ( و اين صورت نيز صحيح است و در برهان نيز آمده ) .
( 21 ) در برهان است كه به عربى آن را توغدرى گويند . و نيز گويد كه در مؤيد الفضلاء بمعنى پرندهء آبى سرخ فام آمده است .