بيت
نفير چاوشان از دور شو دور * ز گيتى چشم بدرا كرده مهجور
چربش
- [ بفتح جيم و كسر باء تازى ] بمعنى چربى باشد . بمعنى افزونى و زيادتى نيز آمده « 21 » مثال « 1 » هر دو معنى شيخ نظامى گويد :
بيت
ترازوى چربش فروشان برنگ * بود چرب و چربش ندارد به سنگ
چموش
- [ به وزن خموش ] بمعنى ستور لگد زن باشد و شموس معرب آنست . شاعر گويد :
بيت
آن استر چموش لگد زن از ان من * و ان گربهء مصاحب « 2 » بابا از ان تو
و نوعى از كفش نيز باشد « 3 » .
چمش
- [ به سكون ميم ] چشم باشد « 22 » مثالش امير معزى گويد :
بيت
گهى ز چمش زند تير بر دل عشاق * گهى ز دست زند تيغ بر سر اعدا
و حكيم فردوسى نيز فرمايد :
بيت
بكردار چشم « 4 » گو زنان دو چمش « 5 » * همه سحر و شوخى همه رنگ و نمش
نمش بمعنى مكر و حيله باشد . كذا فى الفرهنگ .
مع الغين
چپاغ
- [ بفتح جيم و باى فارسى ] جنسى از ماهى باشد . كذا فى الادات . « 6 »
چرغ
- مرغى است صياد كه به عربى صقر گويند . مثالش ابو الفرج گويد :
شعر
تا چرغ هوات را دلم چرز افتاد * زو چون تب لرزه به تنم لرز افتاد
در عشق مرا كار باندرز افتاد * درزى بچهاى زخم تو بر درز افتاد
چغ
- [ بفتح ] چوبى است كه ماست بدان زنند تا مسكه شود و چق و شيرزنه نيز گويند و در فرهنگ بمعنى چرخى كه زنان ريسمان به آن ريسند نيز آورده « 23 » .
چراغ
- معروف « 24 » و بمعنى چرا نيز آمده كه حيوانات كنند . مثال هر دو معنى حكيم اسدى گويد :
بيت
بپرسيد از و پهلوان سترگ * بگفتند گاويست آبى بزرگ
همى زو فتد گوهر شب چراغ * بدان روشنايى كند شب چراغ
هامش
( 1 ) « س » : مثالش .
( 2 ) « ب » : خموشك .
( 3 ) اين جمله از « ن » است .
( 4 ) « الف » : چمش ؛ « س » :
چشمش ( متن از « ب » است ) .
( 5 ) « س » : چشم .
( 6 ) در نسخهء « ن » افزوده شده است كه : « و در فرهنگ بمعنى مطلق دو رنگ آمده و بخصوص بر كبوتر كبود و سياه و اسب ابرش اطلاق كنند » اما اين معنى مربوط به لغت چپار است .
( 21 ) معنى اخير در برهان نيست .
( 22 ) در برهان بمعنى خرام و رفتارى از روى ناز و دانهء سياهى كه در داروهاى چشم به كار برند نيز آمده است .
( 23 ) در برهان است كه معنى چوبى كه بر گردن كاو گردون نهند نيز دارد و گاه بر گردون كش نيز اطلاق شود و بضم اول بمعنى چوب آبنوس يا چوبى آبنوس مانند و بكسر اول پرده مانندى كه از چوبهاى باريك سازند نيز آمده و گويد كه به اين معنى تركيست .
( 24 ) يعنى ظرفى كه در آن روغن يا نفت كنند و فتيلهاى در آن نهند و برافروزند و بر سر شعلهء آن غالبا حبابى از آبگينه قرار دهند و از اين قبيل ست لامپ چراغ برق .