تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
خسرو متمسك شده « 1 » : بيت
ز سيلى كه بر كوه ريزد توان * شود بر سر كوه كشتى روان
و اين بيت عميد لويكى را نيز آورده « 21 » : بيت
ز روى بحر معلق توان شده پيدا * چو پشت ماهى شيم از ميانهء جيحون

تيرگان

- روز تير از تير ماه باشد يعنى روز سيزدهم از ماه « 1 » و در فرهنگ مسطورست كه چون در آن روز ميان منوچهر و افراسياب صلح شد به شرط اينكه تيرى از قلعهء آمل « 2 » كه منوچهر در آن متحصن بود « 3 » بيندازند بهر جا كه رسد سر حد ملك باشد . آرش تيرى وضع كرد « 4 » و از آمل بمرو انداخت و مرو سر حد ملك شد . چون در آن روز فتنه و نزاع بر طرف شد آن روز جشن كردند و تيرگان نام كردند .

توليدن

- [ به لام . به وزن كوشيدن ] يعنى جنگ و پرخاش كردن . مثالش استاد دقيقى فرمايد : بيت
ز توليدنش شير مىشد « 5 » ستوه * ز آواز او رخنه مىيافت كوه
و بمعنى رميدن نيز آمده چنان كه « 6 » مولوى معنوى گويد « 7 » : بيت
چند مى تولى ز تربيعات او * وز دلال و كينه و آفات او
و بمعنى فرياد كردن و غريدن و بانگ شير از غضب نيز آمده .

تون

- [ بضم تاء ] گلخن و قرارگاه نطفه باشد كه زهدان نيز گويندش . و نيز رودهء گوسپند كه در آن سرگين باشد . مثال معنى اول را لامعى گويد : بيت
گرمابهء زبون را در تير ماه تونى * هستى پليد بيرون زانگونه كاندرونى
و در يكى از نسخ بمعنى جايى كه سرگين و خاكستر اندازند نيز آمده « 8 » و گلخن را نيز به اين اعتبار تون گويند و تونى يعنى كناس « 22 »

مع الواو

تو

- [ بفتح تا ] جاى آب در دشت باشد « 23 » . مثالش شاعر گويد : بيت
ز دست تو اى يار دشتى شدست * رخ من چو دشتى دو چشمم چو تو

تبنگو

- [ بفتح تا و با و سكون نون ] صندوق باشد و آن را خاشكدان « 9 » نيز گويند . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
زر و ياقوت و لعل اندر « 10 » خزنيه * نبيند روى كيسه يا تبنگو
هامش
( 1 ) اين جمله و شعر بعد آن از « ب » است . ( 2 ) كلمه از « ب » و « ن » است . ( 3 ) « س » : بوده . ( 4 ) « س » و صنع ( 5 ) « ب » : بيشه . ( 6 ) اصل : چنانچه . ( 7 ) كلمه از « ب » است . ( 8 ) دو كلمه از « ب » است . ( 9 ) « ن » : خاشاكدان . ( 10 ) « س » : تا . ( 21 ) در برهان بمعنى ممكن بودن هر چيز نيز آمده است ( منقول از دساتير ينقل از حاشيهء برهان ) . ( 22 ) در برهان بفتح اول و ثانى تن و بدن و جثهء آدمى است . ( 23 ) در برهان بمعنى تاب نيز هست كه تابش آفتاب و امثال آن باشد .