شعر
كند از خست او همى پنهان * همچو ميمون نخود در آكپ خويش
اسپرسپ
- [ بكسر همزه و فتح باى فارسى وراء ] ميدان باشد . و اسفرسپ نيز گويند .
مع التاء
آگفت
- [ بمد الف و كسر كاف فارسى ] رنج و بلا باشد و [ بفتح كاف ] نيز به نظر رسيده .
استاد معزى فى البديهه در افتادن سلطان سنجر از اسپ در حالت گوى بازى گويد : « 1 » رباعى
شاها ادبى كن فلك بد خو را * كا گفت رسانيد رخ نيكو را
گر گوى گنه كرد بچوگان بزنش « 2 » * ور اسب خطا كرد به من بخش او را .
سلطان چون اسب را بمعزى داد ، معزى اين رباعى گفت و خواند :
رباعى
رفتم بر اسب تا بجرمش بكشم * گفتا كه ز من بشنو اين عذر خوشم
من گاو « 3 » زمينم كه جهان بر دارم * يا چرخ « 4 » چهارمم كه خورشيد كشم
و از اين « 5 » بيت امير مختارى [ بفتح گاف ] ظاهر مىشود :
شعر
بر گرفت از ره بهشت آگفت * در پيغمبرى ببست و برفت
اينت
- « 6 » [ بكسر همزه و سكون نون ] يعنى اين ترا . مثالش شيخ عطار فرمايد :
شعر
درها بفنا گشادهاند اينت عجب * بر هيچ قرار دادهاند اينت عجب
اين طرفه كه مانهايم و پندار وجود * در ديدهء ما نهادهاند اينت عجب
در اصل اينت بوده [ بفتح نون ] كه بواسطهء موز و نيت نونرا ساكن كردهاند . و در يكى از نسخ بمعنى زهى به نظر رسيده كه كلمهء تحسين است اما غالبا « 21 » كه اعتمادى اين قول [ را ] نتوان كرد .
الچخت
- [ بلام و جيم به وزن بدبخت « 7 » ] طمع باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
شعر
يگانه شيخ ابو اسحق شاهى * كه انس و جان به دو دارند الچخت
الفخت
- [ به وزن الچخت مرقوم ] فعل ماضى از اندوختن « 22 » باشد مطلقا . مثالش هم او « 23 » گويد :
شعر
بجز وى كيست كاندر پادشاهى * بعدل و داد نام نيك الفخت
است
- [ به وزن سست ] سرين باشد . مثالش هم « 8 » او فرمايد « 23 » :
شعر
از پى افتخار و حشمت خويش * شير را داغ او بود براست
و در نسخهء ميرزا « 9 » بمعنى تفسير زند است و اين بت از شهنامه « 10 » آورده :
شعر
شهنشاه ايران سر و تن بشست * بمعبد خراميد با زند و است
كذا فى معيار الجمالى « 11 » حقيقت اين لغت بعنوانيست كه در ابستا گذشت * اما در سامى فى الاسامى بمعنى اول « 24 » به عربى آورده [ بكسر همزه ] « 5 » و [ بكسر همزه ] بمعنى استادن و توقف باشد . مثالش مولوى معنوى گويد :
هامش
( 1 ) « ن » : معزى فرمايد فى البديهه در .
( 2 ) « الف 2 » : غلط رفت بچوگانش زن .
( 3 ) « ن » در بالاى سطر افزوده : نه گاو ، و در « ط » اصلاح شده به اين صورت .
( 4 ) « ن » بالاى سطر افزوده نه چرخ ، و در « ط » اصلاح شده به اين صورت .
( 5 ) از اين پس تا پايان مطلب از « س » است .
( 6 ) اين لغت از « س » است .
( 7 ) « الف 2 » : به وزن بدبخت با جيم فارسى .
( 8 ) در « س » كلمه نيست ،
( 9 ) « الف 2 » : ميرزا ابراهيم ،
( 10 ) « الف 2 » : از شهنامه شاهد است .
( 11 ) « ن » كذا فى المؤيد و دنبالهء عبارت را تا علامت ستاره ندارد .
( 21 ) « غالبا » را سرورى همه جا بمعنى ظاهرا به كار برده است .
( 22 ) ظاهرا : فعل ماضى از الفختن بمعنى اندوختن .
( 23 ) يعنى شمس فخرى .
( 24 ) يعنى بمعنى سرين .