ازدب
- [ بزاء معجمه و دال مهمله به وزن انبر ] در تحفه السعادة بمعنى بگير و بكش باشد « 1 » .
ارغاب
- براء مهمله و غين معجمه به وزن مهتاب ] بمعنى جوى باشد و ارغاو نيز گويند و مىآيد .
ارغنداب
- [ بفتح همزه و ضم غين ] رودخانهيى است ما بين عراق و آذربايجان و نيز رودى كه از نواحى قندهار گذرد . معنى تركيبى آن آب خشمگين باشد « 2 » . كذا فى الفرهنگ و بخاطر مىرسد كه [ بفتح غين ] باشد .
اريب
- [ بضم همزه ] يعنى كج و محرف و وريب نيز گويند . مولوى معنوى فرمايد :
شعر
يك قدم چون « 3 » رخ ز بالا تا نشيب * يك قدم چون پيل رفته بر اريب
آبشيب
- [ بكسر شين معجمه ] يعنى راه گذار آب كه از بالا به زير آورده باشند .
افرسب
- [ بكسر همزه و سكون فاء و سين مهمله و فتح راء مهمله ] چوبى باشد كه بام خانه را به آن پوشند . مثالش شاعر گويد :
شعر
از گرانى اگر شوى بر بام * بام و افرسب جمله خردكنى
اسطرلاب
- معروف و معنى آن ترازوى آفتاب باشد چه اسطر به زبان يونانى ترازو باشد و لاب به زبان رومى آفتاب . مؤيد اين وجه تسميه امير خسرو دهلوى « 4 » فرمايد :
شعر
بيونانى اسطر ترازو بود * كه در سكهء عدلساز او بود
و گر معنيم بازپرسى زلاب * بود هم بگفتار روم آفتاب
پس آنكو مراد از سطرلاب جست * ترازوى خورشيد باشد درست
و بعضى گفتهاند لاب نام حكيمى است كه آن ساخته و واضع آنست « 5 » و بعضى گفتهاند لاب نام پسر ادريس عليه السلام است . و آن را اصطرلاب و صلاب « 21 » نيز گويند « 2 » . مثالش « 22 » شيخ نظامى فرمايد :
شعر
نظرش بر فلك تنيده لعاب * از دم عنكبوت اسطرلاب « 23 »
آشوب
- شور و غوغا باشد كه بتازى مشغله گويند . مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر
خيالش چنان بر سر آشوب كرد * كه بام دماغش لگدكوب كرد
آسيب
- المى باشد كه از پهلو بپهلو زدن بهم رسد و بتازى آن را صدمة خوانند . مثالش امير خسرو فرمايد :
شعر
آسمان ز آسيب خنگش راست چون شيشه ز باد * چار جانب بس خزد كش وسعت ميدان كند
و بمعنى نكبت نيز به نظر رسيده .
آذرگشسب
- [ به وزن آتشپرست . و بضم كاف نيز به نظر رسيده ] نام آتشكدهايست در بلخ كه بانى آن گشتاسب شاه بود و ذو القرنين آن را خراب كرد . چنان كه شيخ نظامى فرمايد :
شعر
بهار دل افروز در بلخ بود * كزو سرخ گل را دهان تلخ بود
زده موبدش نعل زرين بر اسب * شده نام آن آذر آذرگشسب
و نيز مطلق آتشكده را گويند . چنان كه حكيم
هامش
( 1 ) در برهان قاطع : اردب و بمعنى جنگ و جدال آمده است .
( 2 ) از اينجا تا پايان مطلب از « س » است .
( 3 ) « س » « ن » : زد ، ( متن از مثنوى است و بيت قبل آن اينست : گام پاى مردم شوريده خود - هم ز گام مردمان پيدا بود .
( 4 ) كلمه در « س » نيست .
( 5 ) در « س » جملهء و واضح آنست پس از كلمهء عليه السلام آمده است .
( 21 ) صلاب بر وزن گلاب اسطرلاب .
( 22 ) يعنى مثال اسطرلاب .
( 23 ) كلمهء اسطرلاب بر خلاف آنچه صاحبان فرهنگ نوشتهاند مركب است از : آسترنAstronبمعنى ستاره و لامبانينLambaneinبمعنى اخذ و گرفتن