تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 202

مساهمون:

ص٢٠٢
بيت
اى خون دوستانت به گردن مكن بزه * كس برنداشتست بدستى دو خربزه
و مسعود سعد نيز گويد :
پسرش را خداى مزد دهاد * بيش از آن كان پليد را « 1 » بزه داد
و بمعنى شخص مرحوم و مسكين نيز آمده .

بنساله

- [ بنون و سين مهمله و لام . به وزن دنباله ] در نسخهء وفائى بمعنى كهن و سالخورده باشد . مثالش استاد رودكى گويد : بيت
بگشته « 2 » زين پرند سبز شاخ بيد بنساله * چنانچون اشك مهجوران نشسته ژاله بر ژاله

بوته

- چند معنى دارد : اول آنچه « 3 » زر و سيم و امثال آن را در ميان آن گذاشته گدازند . مثالش حكيم خاقانى گويد : بيت
چو زر در بوتهء تلقين مرا بگداخت كاندر من * نه شيطان ماند و وسواسش نه آدم « 4 » ماند و عصيانش
و بوتقه معرب آنست . و ديگر روينده‌يى كه آن را ساق نباشد و به زمين نزديك باشد . و بمعنى نشانهء تير نيز آمده . مثال اين معنى سراج الدين راجى گويد : بيت
در خمار و چشم مستش نيم خواب * كرده ما را بوتهء تير عتاب
و در فرهنگ بمعنى بچهء آدم و حيوانات عموما و بچهء شتر خصوصا نيز باشد .

بدرقه

- بمعنى راهبر و راهنما باشد . مثالش آذرى « 5 » گويد : شعر
گر كند بدرقهء لطف تو همراهى ما * چرخ بر دوش كشد غاشيهء شاهى ما « 6 »

بادامه

- [ بدال مهمله و ميم . به وزن كاشانه ] در نسخهء وفائى مرقع درويشان باشد كه از چند رنگ « 7 » بهم دوخته باشند . و در شرفنامه جنسى از ابريشم « 8 » باشد . مثالش شيخ نظامى فرمايد بمعنى اخير : بيت
اى كه ترا به زخش جامه نيست * حكم بر ابريشم بادامه نيست
و هم او فرمايد « 21 » مؤيد اين معنى و در تعريف نامه كه كسرى ببهرام گور نوشته بود : بيت
مغز با پوست آن بهر نامه * مغز بادام ، پوست بادامه
هم برونش طراز ديبا كار * هم درونش چراغ روغن‌دار « 9 »
و در فرهنگ بمعنى پيلهء ابريشم و بمعنى نگين نيز آمده . مثال معنى دوم خسرو فرمايد : شعر
بخندى پيش هر چشمى ز چشم خسروت « 10 » شرمى * بسنده نيست آخر بر يكى خاتم دو بادامه
و بمعنى چشم مانندى كه بر كلاه كودكان دوزند از طلا و نقره و مس و غير هم نيز آورده و هم او « 22 » گويد : بيت
از بس كه بر كلاهش بر دوختم دو ديده * بادامه بر نشاندم بر پستهء كلاهش
و هر دانهء زنجير را نيز بادامه گويند .

بادروزه

- در نسخهء ميرزا جامهء كهنه و جامه كه همه روزه پوشند ، اين نقره از تاريخ تاج المآثر مؤيد اين معنى است كه در زمينه گويد : « لشكر اسلام جامه‌هاى بادروزه را به لباس حرب كردند » . و در نسخهء حسين وفائى بمعنى قوت هر روزه باشد . حكيم سنائى فرمايد بمعنى اخير :
هامش
( 1 ) « س » : پليد . ( 2 ) در ديوان رودكى ، چاپ آقاى نفيسى : و گشته ( با نسخه بدل : شكسته ، و بگشته ) . ( 3 ) « س » : آنجه . ( 4 ) « س » : آرم . ( 5 ) « س » : آدرمى . ( 6 ) دو كلمهء اخير در « س » نيست . ( 7 ) « س » : رك . ( 8 ) « س » : ابريسم . ( 9 ) « س » : روغن در . ( 10 ) « ب » : پيش حسمى ز حسروت ؛ « س » : پيش هر چشمى خرت و . ( متن از « ن » است ) . ( 21 ) يعنى : نظامى . ( 22 ) يعنى خسرو .