بهرامتل
- يعنى منارهاى كه بهرام چوبين از سر تركان بر آورده بود . مثالش فردوسى گويد :
شعر
همى گشت بر گرد دشت نبرد * سر سركشان را ز تن دور كرد
چو بر هم نهادند و انبوه گشت * زبالا و پهنا يكى كوه گشت
چنان جاى را نامداران يل « 1 » * همى هر كسى خواند بهرامتل
بجال
- [ بجيم تازى ] به وزن و معنى زگال آمده كه انگشت باشد .
بسمل
- بمعنى مذبوح آمده در يك نسخه و جاى ديگر آن باشد كه به تيغ كشته شود . مثالش مولانا قطب الدين عتيقى « 2 » گويد :
نظم
بسمل خنجر اخلاص شو « 3 » از مىخواهى * كه به تيغ ملك الموت نگردى مردار
بابل
- [ بكسر باء و بضم باء نيز خواندهاند ] ميان عراقست و عراق وسط عالم است . پس بابل بمنزلهء مركزى باشد دايرهء عالم را .
و يونانيان مشترى را بابل گويند ، كذا فى عجايب البلدان و در نزهت القلوب مسطور است كه بابل از اقليم سوم است و از مداين سبعهء عراقست و بر كنار فرات بجانب شرقى واقع و اكنون خرابست و از توابع شهر حله است و بر سر تلى كه قلعهء آن شهر بوده چاهى « 4 » عميق است و گويند هاروت و ماروت در آن محبوسند : مثالش خواجه حافظ گويد :
بيت
ور بايدم شدن سوى هاروت بابلى * صد گونه ساحرى بكنم تا بيارمت
بشل
- [ بشين معجمه . به وزن عمل ] در نسخهء وفائى بمعنى در آويز و بچسب « 5 » باشد . مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
گرت بايد كه بگذرى زسها * دست خود در ركاب شاه بشل
و نشل [ بنون ] نيز به نظر رسيده . و بمعنى دو چيز كه بر هم گيرند نيز آمده .
بال
- از آدمى بازو و از مرغ پر . و ديگر امر از باليدن باشد ، يعنى ببال . مثال معنى اخير ناصر الدين بجهء « 6 » فرمايد :
شعر
اى سرو بباغ سينهام بال * تا دل شودت چو سبزه پامال
و بمعنى بالنده و نمو كننده نيز آمده . مثال اين معنى لامعى جرجانى گويد :
بيت
كشت درختى ز پى عز او * سعد فلك ، دير كش « 7 » و زود بال
و در فرهنگ نام قسمى از ماهى نيز باشد كه بغايت عظيم جثه شود . مثال اين معنى شيخ آذرى فرمايد :
بيت
ماهيى هست نام او قسطا * بال هم مثل اوست در بالا
بيغال
- [ بغين معجمه . به وزن قيفال ] در نسخهء حسين وفائى رمح باشد يعنى نيزه .
مع الميم
بادزم
- [ به سكون دال مهمله و فتح زاى معجمه ] كار بيهوده باشد در نسخهء وفائى . مثالش
هامش
( 1 ) « س » : پل .
( 2 ) « س » : بمنبقى ؛ « ن » : عقيقى .
( 3 ) « س » : اخلاص ار .
( 4 ) « س » : جاهى ؛ « ن » : جاه .
( 5 ) « س » ، « ن » : بحسب :
( 6 ) « س » : سجه ؛ « ب » . . . ناصر خسرو گويد .
( 7 ) « س » : كس .