و جيم ساكن چيزى است شبيه به نمد كرم خورده و آن را ابر مرده و ابر كهن گويند و به عربى رغوة الحجامين و هرشفه خوانند گويند حيوانى است دريائى بدان جهت كه چون دست بر وى نهند خود را جمع كند و چون بميرد موجه او را به ساحل اندازد و بعضى گويند نباتى است دريائى اگر در شراب ممزوج به آب گذارند آب را به خود كشد و شراب را بگذارد و با خاكستر آن زخمى را كه در ساعت زده باشند خشك بند كنند زود نيكو سازد گرم و خشك است در اول و دويم .
اسفنجه -
بر وزن اشكنجه به معنى اسفنج است كه ابر مرده باشد .
اسفند -
به كسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و رابع و دال ابجد نام ماه دوازدهم باشد از سال شمسى و نام الكهايست در نيشابور و نام داروئى است كه آن را هزار اسفند نيز گويند و آن نوعى از سداب كوهى باشد و به عربى حرمل عامى خوانند .
اسفندارمذ -
بر وزن و معنى اسپندارمذ است كه نام ماه دوازدهم باشد از سال شمسى و نام روز پنجم از هر ماه شمسى و فارسيان اين روز را مبارك شمرند و عيد كنند بنا بر قاعدهاى كه ميان ايشان متعارفست كه چون نام روز با نام ماه موافق باشد آن روز را عيد بايد كرد و مبارك دانست و نام فرشتهايست موكل بر بيشهها و درختان و امور و مصالح ماه اسفندار به او تعلق دارد و به معنى زمين هم آمده است كه به عربى ارض خوانند .
اسفند اسفيد -
به كسر اول و فاى دوم خردل سفيد است كه تخم سپندان باشد و به عربى حب الرشاد خوانند .
اسفندمذ -
به ضم ميم و سكون دال نقطهدار نام روز سيم است از خمسه مسترقهء قديم .
اسفنديار -
بر وزن و معنى اسپنديار است كه نام پسر گشتاسب باشد و او را روئينتن مىگفتند و به معنى قدرت حق و لطف يزدان هم هست و رب ماه اسفندار و رب روز اسفندار كه پنجم هر ماه شمسى باشد .
اسفهبد -
بر وزن و معنى اسپهبد است كه مطلع سپهسالار باشد و نامى است مخصوص ملوك فارسيان .
اسفهبد خوره -
بر وزن و معنى اسپهبد خوره است كه به اعتقاد اشراقيان فارس نفس ناطقه باشد كه آن قوت متكلمهء انسانى است .
اسفيجاب -
با جيم بر وزن استيعاب نام شهريست در ماوراء النهر كه آن را به تركى شبران گويند .
اسفيداج -
با جيم معرب اسفيداب است كه زنان بر روى مالند و نقاشان و مصوران هم كار فرمايند و خوردن آن كشنده بود خصوصا سفيداب قلعى .
اسفيدار -
مخفف اسفنيددار است كه درخت پده باشد و به عربى غرب خوانند و بعضى گويند نوعى از پده است .
اسفيد دشت -
اسفيد معلوم و دال ابجد مفتوح و شين و تاى قرشت ساكن نام قريهايست از توابع صفاهان .
اسفيوش -
بر وزن و معنى اسپيوش است كه بذر قطونا باشد و عربان بقلهء مباركه گويند .
اسقف -
به ضم اول و قاف و سكون ثانى و فا قاضى ترسايان را گويند و شخصى را نيز گويند از ايشان كه به جهت رياضت خود را به زنجير بندد گويند اين لغت عربى است .
اسقلطس -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح قاف و لام ساكن و طاى حطى مضموم به سين بىنقطه زده به يونانى نوعى از موميائى باشد كه آن را موميائى كوهى گويند و به عربى قفر اليهود خوانند .
اسقلينش -
به كسر اول و لام به تحتانى رسيده و نون مضموم به سين بىنقطه زده نام حكيمى است يونانى و نام دوائى هم هست كه آن را به شيرازى زنگى دارو گويند و آن بيخ كبر رومى است و آن را اشقولوفندريون هم خوانند و به عربى حشيشة الطحال گويند گرم و خشك است در اول و دوم .
اسقليوس -
به فتح اول بر وزن بطليموس دو حكيم بودهاند صاحب مذهب در يونان و هر يك در فن طبابت عيسى زمان خود بودهاند يكى از اسقليوس اول و ديگرى را اسقليوس ثانى مىگفتهاند .
اسقنقور -
به كسر اول جانوريست معروف كه او را سقنقور گويند شبيه به سوسمار است هم در آب و هم