نيز گويند .
آستان -
به سكون ثالث و فوقانى به الف كشيده بر وزن آسمان معروفست كه كفشكن و ميان در خانه باشد و آن را آستانه هم گويند و بر پشت خوابيدن را نيز گويند و به كسر ثالث استخراج سالهاى مخوفه مولود باشد كه آن را به عربى قران و عقبه خوانند .
آستان برخاستن -
كنايه از خراب شدن باشد و به معنى بلندى و رفعت و جاه و دولت هم آمده است .
آستان فنا -
به كسر نون كنايه از دنياى فانى است .
آستانه گردان -
كنايه از آسمان دنياست كه فلك و قمر باشد و آن را آستانه گردون هم مىگويند كه به جاى الف واو باشد .
آستر -
به معنى بطانه است و كنايه از باطن هر چيز باشد .
آستن -
به كسر رابع مخفف آستين باشد .
آستى -
بر وزن راستى به معنى آبستن است كه مخفف آبستن باشد .
آستيم -
با ميم بر وزن و معنى آستين است و خونى باشد كه از جراحت رود و بعضى جراحتى را گويند كه مندمل شده باشد و چرك در ميان آن مانده باشد و سرمائى را نيز گويند كه بر جراحت زند و جراحت به سبب آن آماس كند و به معنى دهان ظروف و اوانى هم آمده است .
آستين افشاندن -
كنايه از ترك دادن و انكار نمودن باشد و به معنى رقص كردن هم هست و انعام و بخشش نمودن را نيز گويند .
آستين برچيدن -
كنايه از مستعد و مهيا و آماده شدن به كارى باشد .
آستين برزدن -
به معنى آستين برچيدن است كه كنايه از مستعد شدن به كارى باشد .
آستين تيريز كردن -
كنايه از دست كوتاه كردن باشد يعنى دستدرازى و فضولى نكردن .
آستين فشاندن -
به معنى آستين افشاندن است كه كنايه از ترك دادن و رقاصى نمودن و بخشش كردن باشد .
آستين ماليدن -
به معنى آستين برچيدن است كه كنايه از مستعد و مهيا شدن به كارى باشد .
آستينه -
بر وزن ماستينه تخممرغ را گويند .
آسر -
به ضم ثالث و سكون راى بىنقطه به معنى كشتزار و غلهزار باشد و به زبان علمى اهل هند آدمخوار را گويند .
آسريس -
به كسر رابع و سكون تحتانى و سين بىنقطه ميدان اسبدوانى را گويند .
آسغده -
به ضم ثالث و سكون عين نقطهدار و فتح دال بىنقطه هيزم نيمسوخته را گويند و به فتح ثالث به معنى آماده و مستعد و مهيا باشد .
آسفته -
به ضم ثالث بر وزن آلفته به معنى اول آسغده است كه هيزم نيمسوخته باشد .
آسك -
بر وزن آهك موضعى است نزديك ارهجان و ارهجان شهريست كه ميان او و شيراز شصت فرسنگ راه است و آن را عوام ارهغان خوانند .
آسكون -
بر وزن آبگون نام درياى خزر است كه نام درياى گيلان باشد و نام ولايتى هم هست .
آسمار -
با ميم بر وزن شاخسار درخت مورد را گويند و به عربى آس خوانند .
آسمان -
معروفست و به عربى سما و فلك خوانند و معنى تركيبى آن آسيا مانند است به اعتبار گرديدن چه آسيا را آس نيز گويند و نام فرشتهاى است كه موكل است بر ممات و او را عزرائيل خوانند و نام روز بيست و هفتم باشد از هر ماه شمسى و تدبير و مصالح روز مذكور به او تعلق دارد و بعضى روز بيست و پنجم از هر ماه شمسى را آسمان گويند و اللّه اعلم .
آسمان برين -
به كسر نون و فتح باى ابجد فلك نهم را گويند و آن را فلك الافلاك خوانند .
آسماندره -
به فتح دال و راى بىنقطه كهكشان را گويند و به عربى مجره خوانند .
آسمان و ريسمان -
اين مثل است و در جايى گويند كه شخصى در برابر معقول جواب نادر مقابل گويد .
آسمانه -
بر وزن آستانه سقف خانه را گويند .
آسمانى زبان -
يعنى زبان آسمانى كه مراد از آن زبان ملائكه باشد .
آسمند -
بر وزن تاشكند دروغ گفتن به فريب و خدعه باشد و سرگشته و حيران را نيز گويند .
آسموغ -
بر وزن آبدوغ نام ديويست از متابعان