تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 31

مساهمون:

ص٣١

آژده -

با زاى فارسى بر وزن و معنى دوم آزده است كه خلانيده شده و آجيده كرده شده باشد اعم از آن كه با سوزن يا چيزى ديگر كنند .

آزر -

به فتح ثالث بر وزن مادر مخفف آزار است و امر به آزردن و آزار دادن هم هست و به معنى كج‌طبع نيز آمده است و در عربى نام پدر ابراهيم عليه السلام باشد و بعضى گويند عم ابراهيم عليه السلام چه پدر ابراهيم عليه السلام تارخ نام داشته است ليكن بعد از فوت تارخ آزر او را پرورده است .

آزرباد -

با باى ابجد بر وزن مادرزاد نام پسر ماراسپند است و او موبدى بوده از اولاد زردشت معاصر اردشير بابكان و در آن زمان حكيمى مانند او نبوده است مگر ارداى پسر ويراف كه اعلم از او بوده است .

آزرخش -

بر وزن تاج‌بخش شورش و صاعقه را گويند يعنى سرما و رعد و برقى كه مردم را بيم هلاك باشد .

آزرد -

به فتح ثالث و سكون رابع و دال ابجد به معنى رنگ و لون باشد .

آزرده‌پشت -

كنايه از پير گوژپشت باشد و چاروايى را نيز گويند كه پشت او زخم و جراحت شده باشد .

آزرم -

به فتح ثالث و سكون رابع و ميم چند معنى دارد : 1 - حيا و شرم باشد 2 - بزرگى و عزت و حرمت را گويند 3 - تاب و طاقت بود 4 - رحم و شفقت و مهر و محبت و نرمى و آدميت و مردمى 5 - غم و اندوه و تنگى و سختى و الم را گويند 6 - عدل و انصاف و يكدلى باشد 7 - ظاهر و آشكارا را گويند 8 - سلامتى و راحت بود 9 - نگاهداشت و پاس خاطر و تحمل باشد 10 - غضب و قهر و خشم را گويند 11 - به خوارى و زارى گذاشتن باشد 12 - تقصير و گناه را گويند 13 - به معنى مسلمان شدن باشد 14 - نام دختر خسرو پرويز است و او چهار ماه پادشاهى كرد .

آزرميدخت -

به كسر ميم و ضم دال نام دختر خسرو پرويز است و او چهار ماه و بعضى گويند شش ماه پادشاهى كرد و نام شهرى هم هست كه او بنا كرده است .

آزرنگ -

به فتح رابع به وزن بادرنگ به معنى غم سخت و محنت صعب و رنج و هلاكت باشد و به معنى خيار سبز هم به نظر آمده است .

آزغ -

به ضم ثالث و سكون غين نقطه‌دار آنچه از شاخهاى درخت خرما و تاك انگور و درختان ديگر ببرند و آن را به عربى جلمه خوانند .

آژغ -

به زاى فارسى بر وزن و معنى آزغ است كه شاخهاى درخت بريده باشد و ليف خرما را نيز گويند .

آزفنداك -

به فتح فا و سكون نون و دال ابجد به الف كشيده و به كاف زده قوس قزح را گويند .

آژفنداك -

با زاى فارسى بر وزن و معنى آزفنداك است كه قوس قزح باشد .

آژكن -

با زاى فارسى ساكن و كسر كاف فارسى به نون زده درى باشد كه آن را مانند پنجره ساخته باشند و از عقب آن نتوان نگاه كرد .

آزمند -

با ميم بر وزن پايبند خداوند حرص و آز باشد يعنى حريص و صاحب خواهش چه مند به معنى صاحب و خداوند است .

آزمون -

بر وزن واژگون آزمايش و امتحان را گويند .

آژند -

با زاى فارسى بر وزن پابند گلى باشد كه بر روى خشت پهن كنند و خشت ديگرى بر بالاى آن گذارند و گل و لاى ته حوض و جوى را نيز گويند و گلابه را هم گفته‌اند .

آژندن -

بر وزن آكندن به معنى آجيده كردن باشد .

آژنديدن -

بر وزن واخنديدن در ميان دو خشت گل آكندن باشد .

آژنگ -

به فتح ثالث و سكون رابع و كاف فارسى چين و شكنجى را گويند كه بر روى و اندام مردم افتد خواه از پيرى و خواه از روى قهر و غضب باشد .

آزور -

با زاى هوز بر وزن ساطور صاحب حرص و آز را گويند كه حريص باشد اين لفظ مركب است همچو گنجور و رنجور و به معنى هوسناك هم گفته‌اند و بر وزن دادگر هم آمده است كه صاحب و خداوند حرص و شره و آز باشد چه آز به معنى حرص است و ور به معنى صاحب و خداوند .

آزوغ -

بر وزن آروغ به معنى پيراستن باشد يعنى