اهرم -
بر وزن همدم چوبى باشد كه هريسه را بدان كوبند .
اهرمن -
به فتح ثالث بر وزن كرگدن راهنماى بديها باشد چنان كه يزدان راهنماى نيكيهاست و ديو را نيز گويند و به كسر ثالث هم آمده است .
اهرن -
بر وزن بهمن به معنى اهرمن باشد كه رهنماى بديها و شيطان است و جن را نيز گويند و نام داماد قيصر روم است و او با گشتاسب هم سلف بوده يعنى هر كدام يك دختر قيصر را داشتهاند و به زبان هندى سندان زرگرى و آهنگرى را گويند .
اهرون -
بر وزن مجنون نام حكيمى بوده است يهودى كه در جميع علوم خصوصا در علم طب مهارتى تمام داشته .
اهريمن -
بر وزن لغزيدن به معنى اهرمن است كه رهنماى بديها باشد چنان كه يزدان رهنماى نيكى است و شيطان و ديو و جن را هم گفتهاند .
اهريمه -
بر وزن پشمينه راهنماى بديها باشد و شيطان را نيز گويند .
اهزون -
به فتح اول بر وزن محزون به معنى اين زمان و همين ساعت باشد و به ضم اول نازاينده و سترون را گويند و به عربى عقيمه خوانند .
اهك -
بر وزن نمك ، آهك را گويند و به عربى كلس و نوره خوانند .
اهلبوب -
به فتح اول و سكون ثانى و فتح لام و باى ابجد مضموم به واو و باى ديگر زده به لغت زند و پازند بهشتى را گويند كه در مقابل دوزخى است .
اهل نشست -
كنايه از گوشهنشينان و درويشان تارك دنيا باشد .
اهمر -
بر وزن احمر شغال را گويند و آن جانوريست مانند سگ ليكن از سگ كوچكتر است گويند در عهد كسرى به هم رسيده و پيش از آن نبوده .
اهمه -
به فتح اول و ثانى و ثالث به معنى پاره شده و ناقص شده .
اهنامه -
بر وزن شهنامه به معنى كر و فر و خودخواهى و خودنمائى و دولت و عشق و رسوائى باشد و هر چيزى را نيز گويند كه زود از دست برود و از انتفاع باز ماند و شكسته شود .
اهنو خوشى -
به فتح اول و سكون ثانى و ضم نون و واو ساكن و خاى نقطهدار مفتوح و واو معدوله و شين قرشت به تحتانى رسيده اهل حرفت را گويند و اين چهارم قسم است از اقسام مردم كه جمشيد قرار داده بود و آن چنان است كه جمشيد طوايف انام را بر چهار قسم كرد اول را كانوزى ناميد و فرمود كه در كوهها و غارها مكان كنند و به عبادت خدا و كسب علوم مشغول باشند و دويم را نيسارى خواند و گفت سپاهگرى بياموزند و سيم را نسودى نام كرد و حكم فرمود كه كشت و زراعت كنند و چهارم را اهنو خوشى لقب داد و گفت به انواع حرفتها بپردازند .
اهنود -
به فتح اول و ثالث و رابع و سكون ثانى و دال ابجد نام روز اول خمسهء مسترقهء قديم است .
اهوار -
بر وزن رهوار حيران و واله و شيفته را گويند .
اهواز -
بر وزن شهناز نام شهريست از ولايت خوزستان گويند هواى بسيارى بدى دارد و هر كه يك سال در آنجا مقام كند البته در عقل او نقصان به هم رسد و عقرب آنجا هر كه را بزند جان به سلامت نبرد و اكنون خرابست و نام ولايتى هم هست .
اهور -
بر وزن رهبر معشوق و مطلوب را گويند .
اهوز -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و زاى نقطهدار نام تيراندازى بوده به غايت قادرانداز در زمان انوشيروان گويند با سيف ذو اليزن همراه شده بود پادشاه حبشه را با يك تير بر روى تخت كشت و ملكش را گرفت .
اهون -
به فتح اول و ثانى به واو رسيده و به نون زده مخفف آهون است كه رخنهء كوه و غار و امثال آن باشد .
اهونبر -
به فتح باى ابجد و سكون راى قرشت نقب زننده و چاه جوى را گويند و به عربى نقاب خوانند و به ضم باى ابجد هم آمده است .
اهيانه -
با ياى حطى بر وزن شهدانه مخفف آهيانه است كه شقيقه و كاسه سر و دماغ و حلقوم باشد .
ايا -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده به معنىاى است و به عربى يا گويند كه حرف ندا باشد و گاهى در مقام حسرت و افسوس هم استعمال مىشود .
ايار -
بر وزن بهار نام ماه سيم بهار است از ماه