اوستيم -
با فوقانى به تحتانى كشيده و به ميمزده آستين جامه را گويند و به معنى خون و ريمى باشد كه از جراحت رود .
اوسو -
به ضم اول بر وزن كوكو به معنى ربودن و ربايندگى بود و به فتح اول هم به اين معنى و به معنى ماتم و عزا باشد .
اوسون -
بر وزن و معنى افسون است و آن خواندن كلماتى باشد مر عزايم خوانان و ساحران را به جهت حصول مقاصد خود و رام كردن جانوران و حيله و تزوير را نيز گفتهاند .
اوسه -
به ضم اول بر وزن بوسه به معنى ربودن و ربايش و ربايندگى باشد و به اين معنى به فتح اول هم گفتهاند .
اوسيمون -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى رسيده و ميم به واو و نون زده به لغت يونانى دوائى است كه آن را تودرى گويند اگر با آب بياميزند و بر ورمهاى بن گوش و بر ورمهاى صلب ضماد كنند نافع باشد .
اوش -
بر وزن موش نام قصبهايست از ولايت فرغانه ما بين سمرقند و چين .
اوشال -
به فتح اول بر وزن گودال تالاب و بركه و آب انبار و خزانهاى آب را گويند كه در كوهها مىشود .
اوشان -
به فتح اول بر وزن چوگان به معنى افشان باشد كه از پاشيدن و افشاندن است و به ضم اول به معنى آنهاست كه جمع غايب باشد .
اوشنگ -
بر وزن اورنگ ريسمانى باشد كه در خانها بندند و جامه و ازار و روپاك و لنگى و قطيفه و امثال آن بر آن اندازند و گاهى خوشهاى انگور نيز آويزند و آن را به عربى معلاق خوانند .
اوش و بوش -
به فتح اول و باى ابجد ، اين لغت از اتباع است و به معنى تبختر و خودنمائى و كروفر و خودآرائى باشد .
اوشه -
به ضم اول بر وزن توشه نام رستنى است دوائى و آن باغى و صحرائى هر دو مىباشد باغى را مرزه گويند و آن سبزى است كه با طعام خورند و صحرائى را به عربى سعتر خوانند و به فتح اول به معنى شبنم بود و آن رطوبتى است كه شبها بر سبزه نشيند .
اوشهنك -
با ثانى مجهول و كاف فارسى بر وزن هوشمند نام اصلى هوشنگ است .
اوغا -
به فتح اول بر وزن غوغا به معنى باد باشد و به عربى ريح گويند .
اوغر -
بر وزن گوهر مجمع سلاطين و اشراف و حكام و اكابر باشد و جائى را نيز گويند كه باد بسيار وزد .
اوفتادن -
به معنى افتادن است كه از پاى درآمدن و دور شدن باشد .
اوفسانه -
با ثانى مجهول با سين بىنقطه بر وزن قوشخانه افسانه و سرگذشت را گويند .
اوقطاريون -
به فتح اول و سكون ثانى و فتح قاف و طاى حطى به الف كشيده و كسر راى قرشت و تحتانى مضموم به واو و نون زده به لغت يونانى غافت را گويند و آن گلى است كه دراز و كبود و لاجوردى است داء الثعلب را نافع بود .
اوقيمن -
به فتح اول و قاف و ميم و سكون ثانى و تحتانى و نون به يونانى نوعى از ريحان كوهى است كه آن را بادروج خوانند گويند اگر آن را بخايند و در آفتاب نهند كرم بسيارى از آن تولد كند و به كسر قاف هم به نظر آمده است كه بر وزن لرزيدن است .
اوك -
به ضم اول و سكون ثانى مجهول و كاف نام قلعهايست ما بين فراه و سيستان و به فتح اول و سكون ثانى و كاف فارسى به معنى اوج است كه در مقابل حضيض باشد و اوج معرب آنست .
اوكار -
بر وزن و معنى افكار است كه جراحت پشت چاروا باشد و زمينگير و به جا مانده و آزرده را نيز گويند و بايد دانست كه در لغت فارسى چنان كه باى ابجد به واو تبديل مىيابد فاى سعفص نيز تبديل مىيابد چنانچه در فوايد گذشت .
اوگنج -
بر وزن شطرنج ندامت و پشيمانى را گويند .
اوگند -
بر وزن و معنى افكند باشد كه ماضى افكندن و انداختن باشد .
اوگندن -
بر وزن و معنى افكندن و انداختن باشد .
اوگنيد -
با كاف فارسى بر وزن و معنى افكنيد است .
كه از افكندن و انداختن باشد .
اوكو -
به ضم اول بر وزن كوكو بوم را گويند و آن