كنند « 1 » اول لب شتر را « 2 » گويند جهت ستبرى دوم كسى را كه « 3 » از خشم لب ( فرو « 4 » ) انداخته باشد گويند : « لفچ فروهشته است » فردوسى گفت :
بيت
خروشان ز كابل « 5 » همىرفت زال * فروهشته لفچ و « 6 » برآورده « 7 » يال
لوچ : احول باشد . عنصرى گفت :
بيت « 8 »
آن تويى كوچ « 9 » و تويى لوچ و تويى كوچ و بلوچ * آن تويى گول و تويى دول و تويى « 10 » بابت لنگ
فصل نون « 11 »
نمچ : « 12 » نم باشد . عنصرى گفت :
بيت « 13 »
سنگ بى نمچ و آب بىزايش * همچو نادان بود « 14 » بىآرايش
هامش
( 1 ) - ك : « لب ستبر است و او را در دو موضع باستعمال مىكند ( كذا ) اول لب شتر دويم كسى كه از خشم لب فروهشته باشد » و مثال را ندارد
( 2 ) - د : « را » ندارد
( 3 ) - د : « كه » ندارد
( 4 ) - ط : داخل دو هلال را ندارد .
( 5 ) - ك : بكابل
( 6 ) - د : « و » ندارد
( 7 ) - د / ك : پر آورده
( 8 ) - ك : اين مثال را ندارد و بجاى آن مثال زير را آورده : « اديب گفته :از بس كه به من نظر نمودى * چشمت شده لوچ اى حفس جاف ( كذا ) »( 9 ) - ط : كوج
( 10 ) - د : در هر سه مورد : توى
( 11 ) - ك : عنوان را ندارد
( 12 ) - ك : « نمج - نم آب است يا خون »
( 13 ) - ك : اين مثال را ندارد
( 14 ) - د : « بود » ندارد .