تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧

باب چيم [ از كتاب صحاح الفرس

فصل همزه « 1 » ]

ايچ : « 2 » ايچ بمعنى هيچ باشد . حكيم سوزنى گفت : بيت
قصيده باشد فرزند شاعر و نخوهم « 3 » * كه جز مدايح او باشد ايچ « 4 » فرزندم

فصل باء « 5 »

بخچ : « 6 » بضم باء « 7 » پهن شده باشد در زمين چون پخته « 8 » و غير آن . عنصرى گفت : بيت
اگر بر سر مرد زد در « 9 » نبرد * سر و قامتش با « 10 » زمين « 11 » بخچ كرد « 12 »
بسيچ : « 13 » ساختن كارى باشد . حكيم فردوسى گفت : بيت « 14 »
به دو گفت زو « 15 » خود مينديش هيچ * هشيوارى و راى و دانش بسيچ
حكيم انورى گفت : بيت « 16 »
نماز شام چو كردم بسيچ راه سفر * در آمد از درم آن سر و قد سيمين بر

فصل پى « 17 »

پچپچ : « 18 » دو معنى دارد اول لفظى است كه بزرابآن نوازند . رودكى گفت : بيت
زه دانا را گويند كه داند گفت * هيچ نادان را داننده نگويد زه
سخن شيرين از زفت نيايد بر * بز بپچپچ بر هرگز نشود فربه « 19 »
دوم سخن پنهان گفتن باشد گويند : « مردم پچيچ مىكنند » بفتح باء و در ولايت آذربايجان سخن پنهان را پچپچ گويند .

[ فصل سين ] « 20 »

( سفچ ) : « 21 » خربزهء نارسيده باشد و در ماوراء النهر آن را بشكنند و از آن شراب خورند . بو المثل گفت : بيت
نقل ما خوشهء انگور به دو ساغر سفچ « 22 » * بلبل و صلصل « 23 » و رامشگر و بر دست عصير

فصل غين « 24 »

غارچ : صبوح باشد و غارچى صبوحى . شاكر بخارى گفت : بيت
خوشا « 25 » نبيد « 26 » غارچى با دوستان يكدله « 27 » * گيتى بآرام اندرون « 28 » مجلس ببانگ و « 29 » و لوله
هامش
( 1 ) - ك : عنوان را ندارد ( 2 ) - ط : هج / ك « هج : يعنى هيچ » ( 3 ) - ك : نه چه هم / ط : نه خوهم ( مخفف نخواهم ) ( 4 ) - ك : او ايج نيست ( 5 ) - در اين باب « فصل باء » بعد از « فصل پى » آمده و ما قاعدهء كتاب را رعايت كرده آن را مقدم بر « فصل پى » قرار داديم . ( 6 ) - ك : پخج ( 7 ) - ك : ندارد ( 8 ) - ط : يخته ( وفائى : ميوهء پخته ) ( 9 ) - ط : رد ( 10 ) - ك : در ( 11 ) - ط : زبى / ك : در زمين . ( 12 ) - و رجوع بشعر منجيك بشاهد لغت « فژم » شود . ( 13 ) - ك . « بسيج : ساختن مهمات سفر است » ( 14 ) - ك : مثال را ندارد ( 15 ) - ط : رو ( متن از « لف 70 » ) ( 16 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 17 ) - ك : عنوان را ندارد ( 18 ) - ك : « پحيج : اول بمعنى نوازش است و بضم سخن پنهان است » و دو بيت مثال را ندارد ( 19 ) - ط :« زه دانا را گويند كه داند چه گفت * هيچ دانا را دانند نگويند كه زهسخن شيرين از زفت نبايد بر آنكه * بژ بپچ‌پچ كسى گشته فربه ( كذا ) »( متن از « لف 64 » با رعايت تصحيح دهخدا در مصراع چهارم و ضبط لغت‌نامه . ) ( 20 ) - ط / ك : عنوان را ندارند ( 21 ) - جاى اين كلمه در نسخهء « ط » سفيد است / ك : « سفج : جزيره‌ايست . ابو المثل گفت » . ( 22 ) - ط / ك : سفج ( 23 ) - ك : شيشه ( 24 ) - ك : عنوان را ندارد ( 25 ) - ك : اى خوش ( 26 ) - ط : سپند ( 27 ) - ط : يك وله ( 28 ) - ك : ندارد ( 29 ) - ط : « و » ندارد