تخطي إلى المحتوى الرئيسي

صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
نهارى : طعام « 1 » اندك باشد كه بخورند تا طعامهاى « 2 » ديگر برسد و ناهار « 3 » بشكند اعنى ناشتا . فرخى گفت : بيت « 4 »
من دوش به كف داشتم آن زلف همه شب * رز دولت او كرده‌ام امروز نهارى
( [ خفاف گفت « 5 » : بيت ]
وصال تو تا باشدم « 6 » ميهمانى * سزد گر بيابم « 7 » سه بوسه نهارى
نهالى « 8 » : چيزى باشد كه بر آن نشينند ) نوبتى « 9 » : اسب جنيبت بود كه « 10 » بنوبت دارند . ( حكيم انورى گفت : [ بيت ]
ستر اعلى جلال دنيى « 11 » و دين * كه اگر سوى سدره رأى آرد
جبرئيل « 12 » از پى ركيب رود * نوبتى بر در سراى آرد
) نيازى : « معشوقه » و « 13 » دوست باشد « 14 » .

فصل هاء « 15 »

هى : كلمه‌ايست كه بدان تهديد كنند ( و از كار باز دارند ) و از براى تنبيه نيز « 16 » بود ، اعنى آگاهيدن . انورى گفت : بيت « 17 »
گفتم اين را دليل بايد گفت * هيچ دانى كه مى چه گويى هى « 18 »
( هاياهاى « 19 » : آواز گريه باشد . همو « 20 » گفت : [ بيت ]
فلك از مجلس انس تو پر از هوياهوى * عالم از گريهء خصم تو پر از هاياهاى
همى : بمعنى « مى » باشد . گويند : « همىبايد » بمعنى مىبايد . هماى : مرغى است كه او را مبارك دارند و چون پيدا شود مردم بتفأل در زير سايهء او روند « 21 » . هوازى : ناگاه باشد . آغاجى گفت : [ بيت ]
هوازى برآمد برم آن نگار * مرا تنگ بگرفت اندر كنار

[ فصل ] واو « 22 »

وى : دو معنى دارد : اول بمعنى « او » باشد . دوم بمعنى « واى » واى : كلمه‌ايست كه دردمندان گويند و بدين سبب
هامش
( 1 ) - ط : طعامى اندك اندك ( 2 ) - ط : طعامى ( 3 ) - ط : نهار ( 4 ) - د : اين مثال را ندارد ( 5 ) - داخل قلاب از « لف 518 » و وفائى ( 6 ) - د : باشد و ( متن از دهخدا ) ( 7 ) - د : كز تو يابم ( متن از دهخدا ) ( 8 ) - ط : اين لغت را ندارد ( 9 ) - ط : تونى ( 10 ) - د : « كه » ندارد ( 11 ) - د : دنيا ( 12 ) - د : جبرئل ( 13 ) - د : « و » ندارد ( 14 ) - ط : باشند ( 15 ) - د : فقط « ه » ( 16 ) - د : « نيز » ندارد ( 17 ) - د : مثال را ندارد ( 18 ) - « و بعضى گفته‌اند چون خدمت مولانا ( خدمت مولانا يعنى حضرت مولانا ) شمس الدين بقونيه رسيد و بمجلس مولانا درآمد ، خدمت مولانا ( منظور جلال الدين محمد مولوى است ) در كنار حوضى نشسته بود و كتابى چند پيش خود نهاده ، پرسيد كه اين چه كتابهاست مولانا گفت كه اين را قيل و قال مىگويند ترا به اين چه كار ، خدمت مولانا شمس الدين دست دراز كرد و همه كتابها را در آب انداخت ، خدمت مولانا بتأسف تمام گفت : « هى » درويش چه كردى بعضى از آنها فوائد والد من بود كه ديگر يافته نمىشود شيخ شمس الدين دست در آب كرد و يكان يكان كتابها را بيرون آورد و آب در هيچيك اثر نكرده بود ، خدمت مولانا گفت اين چه سر است شيخ شمس الدين گفت اين ذوق و حال است ترا از اين چه خبر ( تاريخ تصوف در اسلام تأليف دكتر قاسم غنى ، طهران 1322 حاشيهء ص 514 بنقل از نفحات الانس جامى ) ( 19 ) - ط : از اينجا تا آغاز فصل ياء را ندارد ( 20 ) - يعنى انورى ( 21 ) - شاهد « هماى » در وفائى : سعدى گفته : بيت[ هماى بر سر مرغان از آن شرف دارد * كه استخوان خورد و مردمان نيازارد ]( 22 ) - د : فقط « و »
صحاح الفرس ( فارسى ) — صفحة 309 | محمد بن هندوشاه نخجوانى