نهارى : طعام « 1 » اندك باشد كه بخورند تا طعامهاى « 2 » ديگر برسد و ناهار « 3 » بشكند اعنى ناشتا .
فرخى گفت :
بيت « 4 »
من دوش به كف داشتم آن زلف همه شب * رز دولت او كردهام امروز نهارى
( [ خفاف گفت « 5 » : بيت ]
وصال تو تا باشدم « 6 » ميهمانى * سزد گر بيابم « 7 » سه بوسه نهارى
نهالى « 8 » : چيزى باشد كه بر آن نشينند )
نوبتى « 9 » : اسب جنيبت بود كه « 10 » بنوبت دارند .
( حكيم انورى گفت : [ بيت ]
ستر اعلى جلال دنيى « 11 » و دين * كه اگر سوى سدره رأى آرد
جبرئيل « 12 » از پى ركيب رود * نوبتى بر در سراى آرد
) نيازى : « معشوقه » و « 13 » دوست باشد « 14 » .
فصل هاء « 15 »
هى : كلمهايست كه بدان تهديد كنند ( و از كار باز دارند ) و از براى تنبيه نيز « 16 » بود ، اعنى آگاهيدن . انورى گفت :
بيت « 17 »
گفتم اين را دليل بايد گفت * هيچ دانى كه مى چه گويى هى « 18 »
( هاياهاى « 19 » : آواز گريه باشد . همو « 20 » گفت :
[ بيت ]
فلك از مجلس انس تو پر از هوياهوى * عالم از گريهء خصم تو پر از هاياهاى
همى : بمعنى « مى » باشد . گويند : « همىبايد » بمعنى مىبايد .
هماى : مرغى است كه او را مبارك دارند و چون پيدا شود مردم بتفأل در زير سايهء او روند « 21 » .
هوازى : ناگاه باشد . آغاجى گفت : [ بيت ]
هوازى برآمد برم آن نگار * مرا تنگ بگرفت اندر كنار
[ فصل ] واو « 22 »
وى : دو معنى دارد : اول بمعنى « او » باشد . دوم بمعنى « واى »
واى : كلمهايست كه دردمندان گويند و بدين سبب
هامش
( 1 ) - ط : طعامى اندك اندك
( 2 ) - ط : طعامى
( 3 ) - ط : نهار
( 4 ) - د : اين مثال را ندارد
( 5 ) - داخل قلاب از « لف 518 » و وفائى
( 6 ) - د : باشد و ( متن از دهخدا )
( 7 ) - د : كز تو يابم ( متن از دهخدا )
( 8 ) - ط : اين لغت را ندارد
( 9 ) - ط : تونى
( 10 ) - د : « كه » ندارد
( 11 ) - د : دنيا
( 12 ) - د :
جبرئل
( 13 ) - د : « و » ندارد
( 14 ) - ط : باشند
( 15 ) - د : فقط « ه »
( 16 ) - د : « نيز » ندارد
( 17 ) - د :
مثال را ندارد
( 18 ) - « و بعضى گفتهاند چون خدمت مولانا ( خدمت مولانا يعنى حضرت مولانا ) شمس الدين بقونيه رسيد و بمجلس مولانا درآمد ، خدمت مولانا ( منظور جلال الدين محمد مولوى است ) در كنار حوضى نشسته بود و كتابى چند پيش خود نهاده ، پرسيد كه اين چه كتابهاست مولانا گفت كه اين را قيل و قال مىگويند ترا به اين چه كار ، خدمت مولانا شمس الدين دست دراز كرد و همه كتابها را در آب انداخت ، خدمت مولانا بتأسف تمام گفت : « هى » درويش چه كردى بعضى از آنها فوائد والد من بود كه ديگر يافته نمىشود شيخ شمس الدين دست در آب كرد و يكان يكان كتابها را بيرون آورد و آب در هيچيك اثر نكرده بود ، خدمت مولانا گفت اين چه سر است شيخ شمس الدين گفت اين ذوق و حال است ترا از اين چه خبر ( تاريخ تصوف در اسلام تأليف دكتر قاسم غنى ، طهران 1322 حاشيهء ص 514 بنقل از نفحات الانس جامى )
( 19 ) - ط : از اينجا تا آغاز فصل ياء را ندارد
( 20 ) - يعنى انورى
( 21 ) - شاهد « هماى » در وفائى : سعدى گفته : بيت[ هماى بر سر مرغان از آن شرف دارد * كه استخوان خورد و مردمان نيازارد ]( 22 ) - د : فقط « و »