يك برهان ديگر در مورد صورتهاى نوعى
حكما براى اثبات جوهر بودن صورتهاى نوعى چندين برهان اقامه كردهاند . كه يكى از آن براهين در اينجا خلاصه و تقرير مىشود .
جاى هيچگونه ترديد نيست كه ما اجسام را در برابر خود برحسب آثار گونهگون كه بر آنها بازمىگردد ، گونهگون مىيابيم . اين اختلاف و تفاوت كه در جهان اجسام وجود دارد ، بدون يك برهان قاطع قابل توجيه و تفسير نيست . اختصاص يافتن يك سلسله آثار به يك نوع مخصوص بدون ترديد مستلزم وجود يك مخصّص است . سؤال در اين است كه اين مخصّص چيست و رابطهء آن با جسم كدام است ؟ بدون ترديد اين مخصّص نمىتواند جسم مشترك به شمار آيد . زيرا جسم در ميان همهء انواع اجسام مشترك است ، و چيزى كه مشترك باشد ، هرگز نمىتواند مخصّص واقع شود . هيولاى اولى يا مادهء مشترك نيز نمىتواند مخصّص واقع شود ، زيرا هيولاى اولى چيزى جز قبول و استعداد نمىباشد . اين مسئله نيز بسيار روشن است كه قبول محض و استعداد صرف هرگز نمىتواند نسبت به شىء ديگر مخصّص واقع شود .
در وجود يك موجود مجرد و مفارق قدسى نيز نمىتوان مخصّص را جستوجو نمود ؛ زيرا نسبت يك موجود مجرد به همهء اجسام همواره يكسان و يكنواخت مىباشد . وقتى اين مسئله به اثبات رسد كه آنچه مخصّص است نه جسم مطلق است و نه هيولاى اولى و نه يك موجود مجرد ، اين مسئله به آسانى اثبات مىشود كه آنچه مخصّص است تنها صورت نوعى يك جسم به شمار مىآيد .
در اينجا ممكن است كسى بگويد آنچه مخصّص آثار مخصوص در يك جسم مىباشد ، هيچيك از امور فوق الذّكر نيست ، بلكه تنها برخى از عوارض ملحق به جسم مىشوند و اين عوارضاند كه مخصّص آثار مخصوص در يك جسم واقع مىشوند . اهل تحقيق اين سخن را مردود دانسته و گفتهاند ملحق شدن برخى از عوارض به جسم بدون يك مخصّص امكانپذير نمىباشد . اكنون اگر آن مخصّص خود يك عرض ديگر باشد ، ناچار در ملحق شدن به جسم نيازمند به مخصّص ديگر خواهد بود ؛ و اين امر چيزى است كه مستلزم دور يا تسلسل مىگردد . به اين ترتيب ، بايد گفت مخصّص چيزى است كه