مىگرفت . به هر جهت ، اين حوادث شوم آثار زيانبار خود را به زودى پديدار ساخت و همزمان با شكل گرفتن تمدن اسلامى و به پيش رفتن آن در طول زمان ، زمينههاى زوال و پژمرده شدن آن را روز به روز بيشتر فراهم آورد تا آنكه بالأخره كار را به پراكندگى و ضعف مسلمانان ، و افول اين تمدن درخشان كشانيد .
بدينترتيب « سلطنت » قيصروار و كسرىگونه با نام « خلافت » بهجاى « امامت » نشست و در پى آن امپراطورى اموى و عباسى پديدار گشت . قصرهاى مجلل خسروان ايرانى و سزاران رومى به بغداد و شام يعنى پايتخت بنى عباس و بنى اميه منتقل گشت و راه و رسم و شيوهء حكومتى ، با همان تجملات و خوشگذرانىها و عيش و نوشها و . . . دوباره و با پوشش تظاهر به مسلمانى برقرار شد ، و به دنبال آن ، تشكيلات مفصّل دربارهاى جديد ، نياز به پزشكان مخصوص را بيشتر احساس نمود .
بنابراين پزشكان روم شرقى و جندىشاپور ايران به خدمت در كاخهاى شام و بغداد فراخوانده شدند - و به عللى كه بعدا بدان اشاره خواهيم كرد - دقت به عمل مىآمد كه حتىالامكان اين پزشكان مسيحى و يا حد اقل يهودى باشند . اين سياست ، كه آشكارا رياست بر طبابت را به دست پزشكان پرنفوذ غير مسلمان مراكز قدرت مىسپرد در واقع زمينه رشد پزشكان مسلمان را نامساعد و عقيم نمود و تا مدتها جلو پيشرفت اين علم را سد كرد . كتابهاى تاريخ پزشكى قديمى - كه در ابتداى اين گفتار به نام آنها اشاره نموديم - پزشكان فراوانى را معرفى مىكنند كه در دربار خلفاى اموى و عباسى طبابت مىنمودند و عموما مسيحى و يا گاه يهودى بودند ، مثل « ابن اثال » در كاخ معاويه ، « تئودوسيوس » يا « تيادوروس » يا « ثياذوق » كه على الظاهر يونانى و پزشك
بررسى متون طب شيعه در تاريخ پزشكى ( فارسى ) — صفحة 35
مساهمون: حسن منتصب مجابى
ص٣٥