السّعفة ( ريشى سر
) 120 / 18 « 70 »
زخمهاى خشكى است كه در روى و سر پيدا مىشود و سوراخهاى ريز دارد كه از آن رطوبت رقيقى ترشح مىكند ، و هرگاه كه سوراخهاى آن بزرگتر و بازتر شود آن را « شهديه » گويند ، به علت آنكه مانند عسل شهد است ، گاهى هم « عسليه » خوانده مىشود .
سفاسيموس
162 / 2
لقوه را گويند .
سقوسيس
124 / 5
يعنى تينى ( انجيرى ) ؛ نوعى از جرب چشم است و در اين نوع ، خشونت آنقدر زياد مىشود كه در عمق پلك چشم سوراخهايى پيدا مىشود كه شبيه به سوراخهاى بخش پايين انجير است .
السّقى
127 / 15
رجوع شود به « الاستسقاء » .
السّكتة ( خاموش بيفتادن و بىخبر شدن
) 122 / 10 « 71 »
آن است كه آدمى از حس و حركت بيفتد ، و سبب آن بسيارى خون يا بسيارى خلط غليظ سردى است كه بطون دماغ را پر مىكند و مانع از نفوذ روح نفسيه مىشود ، و آدمى هرچند كه خواب نيست خواب به نظر مىآيد .
السّل ( ريش شدن شش
) 126 / 15 « 72 »
كاهش تن و ذبول آن است كه به دنبال ذات الجنب يا نزله و يا سرفهء طولانى پيدا مىشود .
السّلاق
125 / 7 « 73 »
غليظى و سرخى است كه در پلكها پيدا مىشود و موهاى مژه مىريزد .
هامش
( 70 ) . اين بيمارى چند گونه بود : يك گونه بر پوست سر بود و دور و مغ ( گود ) نبود ، و ديگرگونه مغتر بود و به وى ريمى ( ريم - چرك ) بود ، و ديگر نيز مغتر بود و سوراخهاى بسيار بود به وى و خارش بسيار . هدايه ، ص 215 .
سعفه را به پارسى « شيرينك » گويند . التنوير ، ص 98 .
( 71 ) . سكته از امتلاى عروق و شرايين پيدا مىشود كه نفس كشيدن ناممكن مىگردد و بدن چنان سرد مىشود كه از حس و حركت باز مىماند . حاوى ، ج 1 ، ص 13 .
( 72 ) . چون شوشه ريش گردد و تبها تيز گيرد و تن لاغر گردد و از پس ، سرفههاى تيز افتد كه از پس نزلههاى گرم افتاده بود يا از پس ذات الريه يا از پس ذات الجنب ، آن را سل خوانند . هدايه ، ص 334 . برخى از پزشكان سل را در ضمن حميات ( تبها ) ذكر كردهاند ، از جمله اسحاق بن سليمان اسرائيلى كه گفتار سوم از كتاب حميات خود را دربارهء سل آورده و در آغاز گفته است كه پيش از آنكه دربارهء اين بيمارى آغاز كنيم بايد بحث از ذبول بكنيم و ماهيت و صورت و اسباب و اقسام آن را بيان نماييم . الحميات ، ص 1 .
( 73 ) . سلاق استبر گشتن و سرخ شدن كنارهء پلك چشم را گويند و اگر زود علاج نكنند مژگان ريزد و كنارهء چشم بسوزد . اغراض ، ص 314 .