نمىكردند جماعت مسلمين قول او را و براو رد نمىكردند .
پس آن مرد شيعه اعتراض كرد بر على بن عيسى به آنچه روايت شده است كه فاطمه عليها السّلام رد كرد بر ابو بكر و انكار نمود روايت او را « 1 » و خطبهاى در اين باب فرمود و استشهاد كرد بر بطلان روايت ابو بكر به ظاهر قرآن چنان كه مقام بحث اقتضاء مىكرد . پس مىگفت به آن مرد على بن عيسى كه آنچه تو مىگوئى چيزى است كه مخصوص تو و اصحاب توست . و آنچه من ذكر كردم از حال حضرت فاطمه عليها السّلام چيزى است كه اجماع حاصل است بر آن و به ضرورت معلوم است .
پس اگر آنچه تو ادعا مىكنى كه فاطمه عليها السّلام رد فرمود بر ابو بكر حق بوده باشد هر آينه مىبايست كه خلاف در آن نكنند و حاصل شود بر آن اجماع . همچنان كه حاصل شده است بر آنچه من ذكر كردم پس چون بر اين منوال نيست معلوم شد آنچه تو ادعا مىكنى باطل است .
پس سخن گفت آن مرد شيعه در برابر اين كلام على بن عيسى چنان سخنى كه من به آن راضى نبودم و به تكرار انجاميد سخن در ميان ايشان پس اشاره كرد صاحب مجلس به سوى من كه بگيرم سخن را از دست آن مرد شيعه و با على بن عيسى گفتگو كنم و على بن عيسى دريافت اين اشاره را و گفت كه من لازم مىگردانم بر خود كه در مسألهاى با دو كس گفتگو نكنم در يك مجلس .
شيخ فرمود : من صبر كردم تا منقطع شد بحث ميان آن هر دو و بعد از آن گفتم به على بن عيسى كه خبر به من از چيزى كه خلافى باشد كه آيا اختلاف دلالت مىكند بر بطلان آن چيز ؟
پس على بن عيسى گمان كرد كه من اراده دارم كه گفتگو كنم در مسألهاى غير آن مسأله كه در ميان او و آن مرد بود و من نشكستهام شرط او را . پس گفت : من نفهميدم كه چه قصد كردى از اين سخن ظاهر كن قصد خود را تا با تو حرف زنم .
پس من گفتم كه كلام مشكلى نياوردم كه نتوان فهميد و خطاب نكردم با تو به
هامش
( 1 ) . همان مأخذ .