[ سخنرانى عمر بعد از روز سقيفه ]
به درستى كه روايت كرده محمد بن اسحاق از « زهرى » كه او گفته خبر داد مرا انس بن مالك كه وقتى كه مردم با ابو بكر بيعت كردند در سقيفه و روز ديگر او بر منبر نشست . پس عمر برپا خاست و پيش از آنكه ابو بكر متكلّم شود ، متكلّم شد و حمد كرد خداى تعالى را پس گفت : ايّها الناس ! به درستى كه من گفتم ديروز به شما سخنى كه نبود آن سخن مگر از روى رأى من و من نيافته بودم آن سخن را در كتاب خداى تعالى و نبود آنكه رسول اللَّه خبر داده باشد مرا . و ليكن اعتقاد من از پيش خود آن بود كه زود باشد كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله عود نموده تدبير فرمايد كار امت را تا آنكه بوده باشد آخر همهء امت به حسب مرگ . « 1 » ( 30 ) و روايت كرده « عكرمه » از ابن عباس كه او گفته : و اللَّه كه من در زمان خلافت عمر با او به اتفاق به راه مىرفتم و نبود با او رفيقى به غير از من و عمر با خود سخن مىگفت و مىزد هر دو قدم خود را تازيانه كه در دست داشت ، ناگاه به من التفات كرده گفت : يا ابن عباس ! آيا مىدانى چه باعث شد مرا بر قولى كه گفتم در زمان وفات رسول صلّى اللَّه عليه و آله ؟ ابن عباس گفته است كه گفتم : نمىدانم تو داناترى يا امير المؤمنين . عمر گفت : و اللَّه باعث نشد مرا بر آن قول مگر آنكه خوانده بودم در كتاب خداى تعالى اين آيه را
وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً
« 2 » پس من گمان كردم از اين آيه كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله باقى خواهد بود بعد از امت خود تا آنكه گواهى داد بر همه امت به كردارهاى ايشان . به درستى كه همين آيه باعث شد مرا بر اينكه گفتم به آنچه گفتم . « 3 » شيخ - ايّده اللَّه - مىفرمايد كه آيا نمىبينى به تصريح اين مرد به اينكه اعتقاد داشته به حيات رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و يك بار علت از براى اين اعتقاد به رأى و عقل خود
هامش
( 1 ) « تاريخ طبرى » 3 / 259 ذيل « حديث السقيفة » .
( 2 ) سوره بقره ، آيه 143 .
( 3 ) « تاريخ طبرى » 3 / 259 .