نفسهاى قومى آن را ببخشيدند و نفسهاى قومى ديگر در آن مضايقه نمودند .
( پس از آن امير المؤمنين شعر امرء القيس را مثال آورد . )
« فدع عنك نهبا صيح في حجراته . »
« 1 » ؛ يعنى بگذار از خود غارتى را كه به بانگ بلند در حوالى آن گفته شده است .
و بيا به جانب امير عظيمى كه در بارهء ابو سفيان است .
مرا روزگار به خنده درآورد بعد از آنكه به گريه درآورده بود و هيچ تعجبى نيست كه قوم بر من به سبب نرمى و ملايمت و هموارى من پيشى گرفتند و بىباكى و مداهنه را در بارهء خداى تعالى قصد كردند . و اين مداهنه از من دور است .
پس اگر از ما محنتهاى بلا گشوده شود هر آينه ايشان را بر اين مىداريم كه به محض حق كار كنند بىآنكه آميخته به باطل باشد .
و اگر گشوده نشود و دفع نگردد پس نفس خود را بر گمراهى ايشان به سبب حسرت خوردن هلاك مكن و بر قوم فاسق در وقتى كه خداى تعالى برايشان عذاب نازل كند اندوهگين مباش .
[ توضيح شيخ مفيد در باره خطبه 162 نهج البلاغه ]
شيخ - ايّده اللَّه - فرمود : اين قول امير المؤمنين عليه السّلام دلالتكنندهترين دليل است بر اينكه خلافت بر آن حضرت مستقر نشد و به اجراى حكمى از احكام متمكن نگرديد ، و بر اينكه نظر آن حضرت از گرفتن فدك برگشت ، و از حق خود به سبب انواع مصلحتها گذشت .
هامش
( 1 ) « مجمع الأمثال ميدانى » 1 / 267 : امرؤ القيس به خانه مردى به نام طريف از « بنى جديله » وارد شد و او مقدم امرؤ القيس را گرامى داشت . امرؤ القيس از نزد او به سوى خالد بن سدوس رفت . بنى جديله براو غارت بردند و شتران از نزد او به سوى خالد بن سدوس رفت . بنى جديله براو غارت بردند و شتران وى را ربودند . امرؤ القيس به ميزبان خود شكايت كرد . خالد شتران امرؤ القيس را برداشت . و دنبال غارتگران رفت و چون به آنها رسيد ، گفت : چرا بر كسى كه مهمان و در پناه من بوده غارت بردهايد ؟ گفتند : او در پناه تو نيست . گفت : چرا در پناهم نيست در حالى كه اينها شتران اوست .
غارتگران گفتند : اين شتران مال امرؤ القيس است ؟
گفت : آرى . پس غارتگران آن شتران را هم از او گرفتند !