اسب و استر را تنگ كشيده ، ركابدارى به غلام خويش سپرده و از خدم و حشم به گرمابهء سلطان و اطراف آن هيچكس را فرونگذاشت . پس ملك را به ميان گرفته در جاى سخين از گرمابه فرونشاند و ماء فاتر مائل به حرارت بر او فرومىريخت .
شربتى مقوّى ، چاشنى كرده به دو نوشانيد و چندان بداشت كه مواد مفصليّه نضجى كامل يابد . پس از اندك اطمينان [ از ] نضج مواد ، غيبت نموده تغيير لباس داده به زىّ مسافر چابك و كاردى برهنه در دست گرفته بيامد مقابل سلطان .
پرخاشى بطور سقط « 1 » گفتن آغاز نهاد و مؤاخذه اينكه چرا امر نمودى دست و پاى مرا بندند و در كشتى اندازند [ و ] در خون من شدى ، اگر به مكافات اين كردار جانت نستانم مرا محمّد زكريّا نگويند . ملك از جاى خود بدر رفت ، يكى از خشم كسى كه تمام عالميان به عرض دعا و ثنا نزدش مىآمدند سقط شنود ، ديگر از ترس جان هيجانى درش حادث گشته كه برخاست . محمد زكريّا چون بر پاى ديد امير را ، دستور چند روزه پيش نهاده بود از حمّام بيرون آمده با غلام بر اسب و استر سوار شدند از آب گذشته تا مرو به هيچ جاى توقّف ننمودند . چون به مرو فرود آمدند نامهاى به امير نوشته كه زندگانى پادشاه در صحّت بدن و نفاذ « 2 » امر زياد برقرار باد ؛ خادم آغاز به علاج نموده ، آنچه ممكن بود بجاى آوردم . حرارت غريزى را ضعفى تمام بود . ديدم تدابير طبيعى وافى به دفع مرض نيست از او دست بداشتم و اشتغال به تحريكات نفسانى نموده ناچار منجر بدان كشيد كه ملاحظه فرمودى . بعد از اين صلاح نديدم در نزد سلطان باشم .
بالجمله چون امير برپاى خاست محمد زكريّا كه بيرون رفت از دهشت نشست و او را غشى پديد آمد . چون به هوش آمد از گرمابه بيرون آمده ، خدمه را آواز داده ، بعد از آنكه به حضور آمدند فرمود : طبيب كجا رفت ؟ گفتند از گرمابه بيرون آمد خود بر اسب و غلامش بر استر پاى گردانيده رفتند . امير ندانست كه مقصود از فرار چه بوده پس به پاى خويش از
هامش
( 1 ) . ناملايم ، تند و زشت ؛ در متن اصلى سقظ آمده كه تناسب ندارد .
( 2 ) . جارى شدن فرمان