عارض مىگردد و آن را وحم گويند و يا در كميت آنها و آن را جوع گويند .
و اگر اين مفرط باشد آن را جوع كلبى شهوت كلبيه خوانند .
و اما نقصان پس آن نقصان شهوت است و ذهاب او به منزلهى علتى كه آن رابوليموس نامند .
و اما وحم شهوت اطعمهى ردى الكيفيت است و حدوث آن از خلط ردى الكيفيت باشد كه در معده محتقن شود و انسان خواهش اطعمه ترش يا شور يا قابض يا حريف كند و گاهى خواهش خوردن گل و آهك و انگشت و خزف و غير آن از اشياى روى الكيفيت نمايد مانند آن كه بعض حوامل را عارض مىگردد هنگام اجتماع فضول دم حيض كه جنين غذا بدان مىكند در معدهى ايشان .
و خجندى گويد كه اين مرض اكثر عوامل را عارض مىگردد بعد از آن نان غير حامله را و بعد آن اطفال را و پس از آن مردان را و در حوامل بيشتر از آن افتد كه در آن وقت خون حيض محتبس مىگردد و بدن از آن ممتلى مىشود و فضول آن به سوى معده بريزد و در آن جمع مىشود و در ابتداى حمل تا ماه سوم اكثر عارض مىگردد بهر آنكه در اين مدت خون حيض براى غذاى بچه بند مىشود .
و اگر سائل گردد بر آن خوف سقوط حمل باشد به سبب لزوم سيلان آن ترطيب رحم و ابتلال او و استرخاى و ضعف او از ضبط جنين سيما در ابتداى حمل كه تعلق جنين به رحم در اين هنگام ضعيف مىباشد پس در اول حمل بچه را به سبب صغر جثه و ضعف حاجت به غذاى كثير نمىباشد و خون محتبس فاضل از حاجت مىماند و فاسد مىگردد و قدرى از فضول آن در رحم و معده مىريزد و چون آن رطوبت سياله است طبيعت درخواست مىكند چيزى كه آن را خشك كند و همچنين تا ماه چهارم دوام نمايد و چون در ماه چهارم بچه محتاج به كثرت غذا مىشود و اخلاط مجتمعه كم مىگردد بعضى به قى بر مىآيد و بعضى نضج يافته تجليل مىرود جهت تقليل طعام و باقى به غذاى كودك كه قويتر و بزرگ شده به كار آيد اين شهوت زائل مىگردد باشد كه بعد سه ماه نيز بماند به سبب كثرت مادهى رومى و زنان غير حامله را بدان سبب عارض مىگردد كه اكثر طعامهاى نيك و بد مختلط و بسيار و بى ترتيب مىخورند و خون ايشان به اخلاط ردى آميخته باشد بهر آنكه پسر به سبب قوت حرارت او غذا بسيار جذب مىكند و قدرى از رطوبات فاضله نيز تحليل مىيابد نسبت به دختر و بدان سبب فضله در حائله پسر كمتر مىماند و سبب حدوث قى و غثيان و دوران سر زنان حامله را در ابتداى حمل نيز همين است اما اگر بدن عورتى از اخلاط فاسد پاك باشد و جنين او قوى بود و تناول اطعمهى كثير و بلاترتيب اتفاق نيفتد بدان سبب او را هيچ آرزوى باطل پديد نيايد و غثيان و قى و غيره عوارض رنج ندهد .
و به قول شيخ شهوت فاسد حامله را وحم گويند و و حام نيز نامند و در لغت وحام شهوت حبلى است خاصه و در عرف اطبا اعم از آن است كما مر و هم او گويد كه صالح تر تغيير اين شهوت آن است كه به سوى اشياى ترش و حريف باشد و فاسدتر آن است كه به سوى حار يابس مثل گل و زكال و سفال بود و سبب اين آن است كه ميلان شهوت به سوى حار و يابس وقتى باشد كه فضول شديد الرطوبت و مائيت باشند و اين لا محاله شديد الارخا براى معده باشد و اكثر موجب زلق جنبين و اسقاط آن گردد و خصوصاً كه اين شهوت اشد منافات براى امر طبيعى و معتاد است زيرا كه بسيار مردم در حالت صحت خواهش حامض و مالح بنمايند و حار و يابس چنين نيست و هر قدر كه شىء مشهى بعيدتر از معتاد باشد حال روى تر بود .
بالجمله سبب فساد اشتها اجتماع خلط ردى است در معده نفوذ او در حمل آن و خواهش طبيعت به چيزى كه ضد آن مادهى فاسد باشد يعنى اگر آن خلط ردى نافذ در خمل معدهى بارد باشد طبيعت به خوردن اشياى رديهى حاره بسيار مائل بود و بالعكس اين مذهب اكثر محققين است چنانچه شيخ الرئيس مىفرمايد كه چون جمع شود در معده خلط ردى مخالف به معتاد در كيفيت طبيعت شناق به سوى مضاد او گردد و مضا و به مخالف معتاد مخالف معتاد است چه منافيات اطراف است و بالعكس و از اين جهت عارض مىشود براى قومى اشتهاى گل بلكه انگشت و آهك و ديگر اشيا از اين قبيل زيرا كه در اين اشيا كيفيت ناشفه يا مقطعه مضاد كيفيت اين خلط مخالف است و حال اين كلام شيخ موقوف است بر علم معنى مضاد و مخالف .
بدان كه حكما تخصيص كردهاند لفظ صدين را به آنكه در دوشى مبانيت بسيار و غايت خلاف باشد مثل سايحى سفيدى و حرارت و برودت و تعبير نمودهاند لفظ متخالفين را بدانچه ميان دو چيز بها نيست اندك باشد دورين غايت خلاف شرط نيست مثل سرخى و سياهى و حرارت و يبوست و لهذا ايشان دو چيز را كه در آن غايت تباين باشد متضادين گويند و آن دو چيز را كه تباين در آن اندك باشد مختلفين نامند و از اين معلوم شد كه متخالفين عام تر از ضدين است زيرا كه هر آنچه متضادين باشند مختلفين بودند و مخالف براى يكى از دو ضد ضد آن نباشد زيرا كه ميان مخالف و يكى از دو ضد غايت خلاف نيست ور نه براى يك شىء و ضد باشد و در اينجا مراد شيخ به لفظ مخالف مضاد همين است فلهذا درينها گفت براى دوشى كه آن هر دو مضا داند چون آن هر دو خارج از اعتدال و طرفين باشند و خروج آن هر دو از اعتدال در جهتين متقابلين باشد حتى كه اگر مثلًا يكى از آن هر دو
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 457
مساهمون: محمد اعظم خان ( ناظم جهان )
ص٤٥٧