تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
حار باشد ديگر بارد بود و آنكه چنين نباشد تباين در آن هر دو در غايت نبود اگر آن هر دو معتدل باشند پس ظاهر است كه تباين در آن هر دو و در اين صورت اندك باشد و اما اگر يكى از آن هر دو مثلًا حار باشد و ديگر يابس درين حالت آن هر دو متباين باشند بهر آنكه در اجتماع حرارت و يبوست در جسم واحد امتناع نيست پس در اين صورت متضادين بالضرور اطراف باشند و مختلفين چنين نباشند و الا تباين در آن بسيار بودى پس بالضرور اوساط يا اطراف باشند ليكن نه در جهات متقابله پس معنى عبارت مسطور چنين باشد كه چون در معده خلط ردى مخالف به معتاد يعنى خلط صالح مقبول طبيعت در كيفيت جمع شود در اين صورت مشتاق گردد طبيعت مدبر بدن به سوى تحصيل شفاى اين مرض يا به سوى افناى اين خلط ردى بايراد شيء مضاد اين خلط ردى در كيفيت مثل طين و اطعمه‌ى رديه بهر آنكه ازاله‌ى هر شىء به ضد آن مىباشد پس اشتياق طبيعت به اين اشيا براى دفع آن خلط مخالف به اين ضد بود و مضاد يعنى مثل طين و غيره به مخالف معتاد يعنى خلط ردى بالضرور مخالف معتاد يعنى خلط صالح باشد زيرا كه مخالف ميان طين و امثال آن و ميان خلط صالح بسبب بودن آن هر دو مختلف در ماهيت است ليكن اين مضاد يعنى طين و مانند آن مضاد به خلط صالح معتاد نيست و الا شىء واحد را كه آن مضادست دو ضد باشد يعنى مخالف معتاد و معتاد و اين خلاف آن است كه نزد حكما قرار يافته كه شىء واحد را نمىباشد مگر ضد واحد . و ايضاً به قول قرشى شىء مضاد را مخالف يافته مىشود و گاهى نه به ضرورت آنكه لا بد معتاد معتدل يا قريب از اعتدال باشد و مادام كه انسان به قيد حيات است ممكن نيست كه اخلاط او خارج از اعتدال به افراط باشند فلهذا ممكن نيست كه در معده و نه در غير آن از اعضا اخلاط متضاد به معتاد جمع شوند بلكه مخالف آن و از شان طبيعت است اشفاى بدن از هر شىء روى و خارج از اعتدال و ابن بايرا و ضد باشد چنانچه قانون علاج است و در اين صورت جمع شود در معده خلط ردى مخالف به معتاد در كيفيت پس بالضرور طبيعت مشتاق به سوى شىء مضاء او باشد تا كه شفا بدان حاصل شود و اين مضاد لا بد است كه مباين معتاد باشد به ضرورت آنكه معتاد غير اين خلط است و ضرورت كه اين مبانيت اندك باشد و الا مضاد براى معتاد مىشده مذكور شد كه معتاد را ضد نيست پس درين حالت بالضرور مخالف براى معتاد باشد . و ايضاً به قول علامه شىء مضاد اين خلط مخالف معتاد كه فاعل اين مرض است و در معده حاصل شده مضاد به معتاد نباشد زيرا كه اگر مضاد او مىبود و اين مرض حادث نمىشد بهر آنكه روى ضد مفروض او در معده جمع مىشود اشتياق به سوى ضدين محال است پس آنچه مضاد او است مثل زكال مضاد به معتاد نباشد زيرا كه معتاد در وسط واقع است . و اگر به نسبت يكى از هر دو طرف بهبود آنچه مذكور شد كه هر واحد را از آن و ضد باشد لازم مىآيد پس غرض شيخ از بيان تضاد و تخالف ميان معتاد و ميان مخالف او مجتمع در معده و مضاد مشهى براى دفع او است و مراد از منافيات اضدادست يعنى اشيائى كه در آن غايت خلاف باشد آن اطراف است نه مطلق منافيات ور نه در اين مخالفات كه گاهى اوساط مىباشند داخل شوند و مراد از اطراف متقابله است يعنى هر واحد از دو شىء در طرف باشد قياس به سوى ديگر پس ميان هر دو متنافى از اين منافيات غايت بعد باشد نه مطلق اطراف و كذلك عكس اين يعنى اطراف منافيات است پس همه اطراف متقابله اضداد باشد يعنى هر واحد از دوشى كه به نسبت ديگر در طرف واقع شود منافيات است حاصل آنكه نحيى كه ميان اين منافيين اى كيفيت خلط ردى مجتمع در معده و كيفيت اشيائى كه طبيعت مشتاق آن براى دفع او است تضاد است همچنين ميان كيفيت خلط صالح و ميان هر واحد از طرفين مذكورين اعنى كيفيت طين و غيره و كيفيت خلط ردى تخالف است . و به قول گيلانى فائده ايراد اين كلام آن است كه طبيب بداند كه طلب طبيعت شهوت رديه را اگرچه هدايت براى طبيب به سوى سبيل مداوات است مگر به سبب خلط مجتمع در معده نيست و امثال كيفيات اين اشياء طلب آن به مشاكلت او براى خلط مجتمع در معده نيست بلكه به سبب منافات و مضادات آنها براى آن است پس طبيعت هنگام صحت چيز مشاكل مزاج بدن و اعضا مىنمايد تا حفظ صحت بدان چيز نمايد و هنگام مرض طلب چيز مضاد مزاج حاصل و ماده‌ى حاصله مىكند تا دفع كند آن را بدان چيز بهر آنكه طبيعت به اذن خالق آن مسخر اين امر است كه طلب نمايد در صحت آنچه مناسب مزاج بدن باشد و در مرض آنچه مخالف آن باشد و هرگاه اين امر مشاهده رسيد و بر آن تكرار تجارب گرديد حكما و قاعده‌ى مشهوره يعنى حفظ صحت به مثل و معالجه‌ى مرض به ضد كرده شود از آن استنباط نمودند پس غايت فعل طبيب آن است كه اقتداى طبيعت نمايد . و بعضى گويند كه شهوت رويه از اجتماع اخلاط فاسد در معده از طلب طبيعت براى دفع اذيت از عضو نباشد بلكه سبب درخواست و طلب آن خلط بود و چيزى را كه مشاكل او است در كيفيت چنانچه طلب مىنمايد ماده‌ى عضه كه در مقدم دماغ باشد روائح مغتنه را در خوش پندارد و آن راو اين هنگامى است كه خلط فاسد
اكسير اعظم ( فارسى ) — صفحة 458 | محمد اعظم خان ( ناظم جهان )