متوجه اخراج آن است اصلًا و قطعاً متوجه حبس و قطع آن نشود و شير و غذا مطلق به آن ندهد و حتى الامكان در تنويم او كوشد خواه او را خواب آيد يا نه زيرا كه خواب و سكون و آرام موجب انهضام غذا و اصلاح آن است و اندكى ترياق فاردق به عرضه و به طفل نيز بخوراند اگر حرارت بسيار غالب نباشد .
و گويند كه بهترين ادويه در اين به آب خاكشى سنگ شو نموده در گلاب و يا آب جوشانيده چند دفعه بنوشاند اگرچه هر دفعه قى نمايد و جوش ندهند اگر هيضه ضعيف باشد بعد اطمينان از دفع مواد حابسات مثل زهر مهره يا گل مختوم يا نارجيل دريائى يا حب نارجيل يا حب كونله خورانيدن مفيد است اگر خود به خود بند نگردد و خوف ضعف و سقوط قوت باشد .
ضعف اشتها و بطلان آن
بدان كه اكثر در كلام قدما الفاظ موت شهوت و كلال آن و نقصان آن و فتور آن و جز آنها مثل اختلال شهوت و سقوط شهوت و ذباب شهوت غير مهذب واقع شد به جهت آنكه گاه اين الفاظ مترادف و گاه مباين استعمال كردهاند با وجود آنكه جالينوس تفصيل قول كما ينبغى نموده و گفته كه ضعف شهوت و فتور آن چون قوى شود بطلان يا موت شهوت گردد و اسباب كلال آن چون قوى شود اسباب موت و بطلان آن شود و گاهى به سبب فقدان غذا به هلاكت مريض مؤدى گردد .
و شيخ الرئيس بطلان و ضعف را در فصل واحد همين اعتبار وارد نموده و گفته كه اسباب بطلان شهوت بعينه اسباب ضعف شهوتاند چون اقل و اضعف باشند .
بالجمله نقصان و بطلان و شهوت طعام به حسب ضعف و قوت سبب است اگر سبب ضعيف باشد اشتها كم شود .
و اگر سبب قوى باشد اشتها باطل گردد و فى الحقيقت سبب هر دو واحد است و اسباب اين بست و شش نوع است :
يكى حرارت ساده كه فم معده را مسترخى و سائر قواى آن را ضعيف گرداند و مواد به جهت حرارت رقيق شده در آن جمع شود و بنا بر ضعف دافعه دفع نگردد و ازينجاست كه باد جنوب و تابستان شديد الاسقاط است مر شهوت طعام را .
دوم برودت سادهى مفرط كه در جميع اجزاى معده عارض شود و به مجاورت او جگر نيز سرد گردد و جمله قواى معده و جگر ضعيف شوند و گاه مزمن شود و استسقا آرد و اين نادر باشد .
و اگر برودت محض به فم معده عارض گردد شهوت كلبى آرد .
سوم صفرا يا بلغم شور كه در معده حاصل گردد و طبيعت بر دفع آن متوجه بود و از درخواست غذا برگردد .
چهارم حصول بلغم لزج كثير المقدار در معده كه به سبب امتلا مانع طلب غذا و بواسطهى حيلولت او ميان جرم معده و سوداى منصبهى مدغدغه اشتها نشود و طبيعت از طعام نفرت كند مگر از چيزى كه در آن حرافت وحدت باشد و اين بنا بر افادهى تقطيع بلغم و تحليل آن باشد .
و اگر اين بلغم شديد الغط نباشد خواهش اشياى مجففه نمايد .
پنجم اجتماع خلط متعفن در معده و مشغول شدن طبيعت به دفع آن و بازماندن از جذب غذا ششم امتلاى بدن از اخلاط خام و قلت تحليل و اشتغال طبيعت به اصلاح خلط ردى و بدان سبب استغناى آن از غذا بهر آنكه تا فراغ طبيعت از اصلاح و نضج و تحليل آن خلط و استعمال بدل تا تحلل اعضا از عروق و عروق از معده غذا را به امتصاص طلب نمىسازند چنانچه در حمياتى كه بر ترك طعام مدت مديد صبر مىكنند و به همين سبب خرس و خارپشت و بعض حيوانات ديگر زمستان مدت دراز از غذا مستغنى مىباشند .
هفتم كثرت انصباب سوداموذى معده محتاج بقذف و دفع سواى اكل و جذب .
هشتم قلت تحلل فصول به سبب درشتى جلد بدن و انسداد مسام و بنا بر توجه طبيعت به تحليل عدم طلب اعضا مر غذا را و از اين جهت حيوانات سخت جلد چون سنگ پشت و سوسمار و آفتاب پرست مدتهاى دراز ترك غذا و آب نمايند .
نهم قلت جذب كيلوسن به سوى جگر به سبب ضعف آن كه مضعف قوت شهوانى است يا به سبب وقوع سده در جگر و يا در ماساريقا و بدان سبب ممتلى ماندن معده و عدم تقاضاى آن مر غذا را .
دهم انقطاع انصباب دائمى سودا از طحال بر فم معده به سبب وقوع سده در منفذى كه ما بين سپرز و فم معده است و عدم دغدغهى مشهى آن .
يازدهم بطلان حس فم معده و عدم احساس امتصاص عروق و لذع سودا به سبب مشاركت دماغ يا رسيدن آفت بعصب كه از دماغ به سوى فم معده رسيده و يا به سببى خاص در معده .
دوازدهم قلت خوان بدن و ضعف قواى آن چنانچه بعض ناقهين را با وجود نقاى بدن نقصان اشتها عارض مىگردد و كسانى را كه اسهال خون يا مواد صالح مفرط حادث مىشود .
سيزدهم ترك عادات مثلًا ترك شراب معتاد به سبب فقدان معتاد معاون انتعاش قوت و تقويت دماغ به عطريت و بواسطهى آن عدم احساس فم معده دغدغه سودا را .
چهاردهم اشتغال طبيعت با مراهم از غذا مثل دفع مرض و عروض غم و غضب و مانند آن از عوارض نامطبوخى كه با وجود اشتغال موهن و مضعف جميع قوى است .
پانزدهم ديدان چون امعا را ايذا دهند و مزاج او فاسد كنند و معده به سبب اتصال او به امعا مشارك آن گردد و يا تصاعد نمايند كرم از امعا به سوى فم معده و ايذا دهند .
شانزدهم تنفر طبيعت چنانچه هنگام كثرت مگس و از اغذيهى كريهه لطيف مزاجان را رو مىدهد .
هفدهم دوام نزلهى نازل از سر