هضم و قوت نيز هست و كذلك قلت نتن او .
و شيخ مىفرمايد كه صواب در اين آن است كه نزول او دلالت بر قوت نمىكند بلكه بر قدرى ضعف و ليكن آن خلعف كمتر از آن است كه جشا بعد انهضام حادث كند و اما بودن او عظيم الصوت اگر بنا بر جوهر او باشد آن به سبب غلظ او بود .
و اگر به سبب قوت دافعه باشد آن دلالت بر قوت اندك نمايد و لطيف رقيق كه آن را صوت نباشد دال تر بر قوتست از كثيف مصلوت و خصوصاً آنكه تصويت او از ارادهى مرسله باشد و اما صوت خارج از تلقات نفس او دلالت بر اختلاط ذهن كند و اما قلت نتن دلالت بر جودت هضم مىنمايد و نتن دليل فساد او است و عدم نتن او سلا بر فجاجت او دلالت كند .
و اما جشا گاهى ترش بود و گاهى منتن دخانى و يا زنگارى و يا زهمى و يا حمائى و يا عفنى و يا سمكى و گاهى شبيه به طعم چيزى كه صاحب او تناول نموده و گاهى ريح صرف كه در آن كيفيت ديگر نباشد و آن صحيح ترين جشاست و اگر دخانى باشد و در آن سبب جوهر طعام سريع الاستحاله به سوى دخانيت نباشد مثل زردهى بيضه مطنجن و ترب و يا طعامى كه با آن در صنعت و ايجاد او كيفيت دخانى بود مثل حلواى معمول به آتش و غير آن پس سبب در آن ناريت معده باشد به ماده يا سوء مزاج ساذج .
و اگر به ماده بود بر يكى از اقسام مواد در طعم آن باشد مثلًا در كائن از مادهى صفراوى تلخى محسوس شود و در كائن از مادهى سوداوى ترشى احساس نمايد و اكثر اين از مادهى صفراوى بود كه به سوى معده از مراده بر وجه مذكورهى سابق بريزد يا از نزلهى حادهى سر و خصوصاً چون انسان سفراوى مزاج نباشد .
و ايضا استدلال مىكنند بر آنكه سبب حرارت مادى يا ساذج است جهت تقدم تغذيه به غذاى بعيد از دخانيت مثل نان جو كه چون بر آن جشاى دخانى آيد سببش معده بود .
و ايضا براز معاينه نمايند اگر آن مرارى باشد دلالت كند بر آنكه سببش حرارت در معده است .
و اگر برازهرارى نبود واجب نمىكند كه سبب معده نباشد چه بسا است كه آن سوء مزاج حاد ساذج باشد .
و ايضا قى اگر صفراوى بود سببش معده باشد و الا جائز است كه از اطعم باشد و از معده بود چون سوء مزاج حاد ساذج باشد قى اول دليل است بدانچه در آن خارج گردد و بر آنكه سببش حرارت معده است .
و اگر بلغم غليظ پا مائى تفه باشد سيب او اطعمه باشد زيرا كه اين بلغم و معدهى حاد بسيار نباشد و گاهى جشاى دخانى و حامض دلالت كند بر سهر كه با آن معده فراغ كافى براى هضم نبايد و مشتعل گردد و سخونت پذيرد و آروغ دردناك شود و طعام ناگواريد بماند .
و اما اگر جشاى حامض از غذاى حامض نبود و نه از غذائى كه چون در آن افراط كنند به سوى حموضت متغير گردد پس اين به سبب برودت معده باشد و خصوصاً چون اغذيه بعيد از تحمض مثل عسل تجربه كنند و دريابند كه حموضت مىپذيرد پس حكم كنند كه سبب در آن برد معده است بلاماده يا به ماده و بدانچه با ماده بود ثقل در فم معده دائم بود و اكثر اين به اصحاب سودا يا اصحاب طحال و به كسى كه به سوى معده او نوازل بارد فرود آيد مثل اصحاب مراقيا عارض شود و گاهى ترش مىشود جشا از حرارت چون مادهى حلو مصادقت نمايد پس آن را جوش دهد و ترش گرداند چنانچه جرجانى نوشته كه آروغ ترش بيشتر از طعامهاى شيرين افتد و اين چنان بود كه حرارت معده طعام شيرين را بجوشاند و ترش گرداند ليكن آروغ ترش از حرارت ضعيف تر تولد كند .
و اگر حرارت قوى تر باشد آن شيرينى را بسوزد و تلخ كند و آروغ را دردناك سازد و بر آروغ ترش از حرارت دلالت مىكند آنكه جشاى حامض با علامات حرارت و التهاب و تلخى دهن و عطش و انتفاع بميرد باشد و دليل بر آنكه حرارت معده گاهى ترش مىكند طعام و جشار اين است كه حرارت هوا شير تازه را زودتر از آن ترش مىگرداند كه برودت هوا و گاهى به قى نيز بر ماده استدلال مىكنند و چون جشا منتن باشد دلالت كند بر عفونت در معده مانند دلالت بجز و گاهى بر قروح در معده دلالت نمايد و سهيكى و سمكى و حمائى دلالت بر رطوبت متعفنه مىنمايند و زنگارى دلالت كند بر حدت و حرارت مع عفونت و اين دلالت شديدتر مىنمايد بر حرارت ازوخانى .
و اما اگر جشاى غير دخانى و غير حامض باشد و مؤدى به طعم طعام بعد مدتى بر تناول طعام بود او دلالت بر ضعف معده از احالهى طعام كند و اما قراقر دلالت مىكند بر ضعف معده و سوء اشتحال او بر طعام و بر غائط رطب .
و اما استدلال از رنگ چهره :
پس بدان كه رنگ شديد الدلالت بر حال معده و كبدست در اكثر امر و اكثر امراض معده بار در طب مىباشد و رنگ اصحاب اورصاصى بود .
و اگر به آنها صفرت باشد مائل به سفيدى بود .
و اما استدلال از اوجاع معده :
مثل وجع ممدوست كه آن دلالت بر ريح مىكند و گاهى به سبب شدت امتلاى معده از طعام باشد و فرق ميان هر دو اين است كه ريحى در اكثر با خفت و با انتقال بود و وجع ثقيل بر امتلا دلالت كند و لاذع دلالت مىنمايد بر خلط حامض يا حريف يا عفص يا تلخ .
و اما استدلال بدانچه بر آن از حس معده مىكنند :
تفصيل او آن است كه چون احساس كنند در معده بدانچه دلالت نمايد بر سوء مزاج آن يا به غير ثقل باشد و آن سوء مزاج ساذج بود و يا با ثقل بود و آن مادى باشد پس با اين ثقل لذع بود يا نه اگر لازم نبود يا سقوط نبض و سردى اطراف و مانند آن در آنجا باشد او به سبب دم جاما در معده بود و يا چنان نباشد و آن به سبب بلغم تفه بود .
و اگر ثقل السيار بود بلغم زجاجى