پس در طشت انداخته بگذارند تا روغن او به بالا آيد آن را دور كرده در پارچهى سفت سه ته صاف نموده و پارچهها به پارچه صاف كرده اندكى در آفتاب نهند تا رطوبت جذب شود پس بگيرند آب باران هفت آثار آب نيشكر سه آثار برگ گاو زبان گل گاو زبان تخم خشخاش هر يك دو توله انيسون زوفاى خشك اصل السوس برگ بادرنجبويه هر يك چار توله زرنب سعد دارچينى تخم بادرنجبويه و شاهتره باديان خطائى هر يك سه توله چاى خطائى تودريين صمغ عربى هر يك هفت توله خاكشى انگور شفا هر يك پنج توله گل مندى يك و نيم پاو برگ اروسه سه و پاو گل اروسه پاو آثار برگ ترنج و نعناع همه سبز هر يك نيم پاو قرنفل پنج توله مشك عنبر هر يك يك درم زعفران دو مثقال قند سفيد سه پاو كسير و يك آثار آب ليمون شربتى نيم آثار داخل كرده به دستور عرق كشند شربتى از نه توله تا بيست و پنج توله و ليكن غذا يك وقت موقوف دارند و بر ماء اللحم اكتفا كنند و پيوسته رب السوس و شيرخشت در دهن دارند و حبوبات و حريرههاى مقوى به عمل آرند .
اوجاع صدر و جنب و نواحى آن
گويند كه مراد از اوجاع در اينجا آن است كه عام و شامل اورام و آلام و امراض باشد و اطبا در اطلاق اسامى اورام اين اعضا اختلاف دارند نزد اكثر اطبا به اعتبار اختلاف محل هر يك از آن به اسمى مخصوص است چون ذات الجنب خالص و غير خالص و خانقه و شوصه و ذات الصدر و ذات العرض و برسام نزد بعضى متأخرين مثل شيخ و قرشى و اكثر متقدمين در اورام مذكوره فرق نيست و از الفاظ مترادف شمردهاند .
بالجمله اكثر اطلاق لفظ اوجاع عموماً بر امراض موله اين اعضا مىكنند و بر اين تقدير حدوث آن يا از سوء مزاج مختلف مولم ساذج يا مادى و يا تفرق اتصال و يا مرض تركيب باشد و ساذج مختلف حار يا بار و يا بابس بود زيرا كه سوء مزاج رطب موجب وجع نبود و آن يا از اسباب داخله بود مانند تناول اغذيه و يا از اسباب خارجه باشد مثل سردى هوا و گرمى آن و مادى مختلف خواه از مادهى ذى قوام يعنى اخلاط اربعه با نفراد يا تركيب آنها يا نزله منصبه از رأس باشد و آن مجاور يا مداخل غير مورم يا مورم بود و خواه از مادهى غير ذى قوام يعنى ريح غليظ متولد از فضول بلغمى يا سوداوى باشد يا ريح بخارى متولد از فضول دموى يا صفراوى و آن يا در اعضاى صدر و جنب تولد كند و يا در اعضاى غذا مثل معده و كبد و يا عروق به سبب ضعف هضم يا سوء هضم يا اغذيه منفى مولدهى رياح متولد شد و از آن اعضا به صدر انتقال نمايند به جهت مجاورت و تفرق اتصال از ضربهيا سقط يا جراحت با قروح و امثال اينها باشد و مرض تركيب مولم مانند سده و يا تقلص و تشنج باشد و تشخيص اين اسباب چنان بايد كرد كه اولا به لمس عضو و نفس و نبض مريض خيال نمايند اگر نفس گرم و نفس و نبض سريع و عظيم دريافت گردد و به مبردات انتفاع و به مسخنات ضرر يابد از سوء مزاج ساذج باشد و با وجود اين علامات به چشم و چهرهى مريض نيز نظر كنند اگر در هر دو سرخى و برآمدگى عروق و در نبض امتلا و در نفث و قاروره سرخى معلوم شود حال ثقل اعضاى صدر و پهلو و وجع تمددى و ضرباتى و ضيق نفس و سعال و شيرينى دهن نيز بپرسند از و اين همه علامات سوء مزاج حار دموى است .
و اگر رنگ چهره و زبان و نفث و قاروره زرد نمايد حال وجع ناخس و عسر نفس و نفث و تلخى دهان و بيدارى مفرط نيز بپرسند و اين علامت سوء مزاج حار صفراوى بود .
و اگر ملمس سرد و نفس و نبض بطى و صغير يافته شود و از مبردات ضرر و از مسخنات نفع يابد از سوء مزاج بارد سازج باشد پس با وجود اين آثار نظر به چهره و نفث و قاروره نيز بايد كرد اگر تهيج در چهره در صاحيت رنگ آن و رنگ نفث و قاروره سفيد نمايد و به آن نرمى نبض و رطوبت دهان و ضيق النفس شديد و وجع ثقيل تمددى باشد از سوء مزاج بار و بلغمى بود .
و اگر كمودت رنگ و صلابت نبض و شدت عسر خروج نفث و سياهى آن و سوء فكر و خلق و وسواس و خفقان و ديگر آثار سوء مزاج يابس ساذج بود از سوء مزاج سوداوى باشد .
و اگر صرف شدت صلابت نبض و عسر نفس و خشكى دهان و بيدارى و يبوست موضع و سرعت انتشاف آن روغن را كه بر آن مالند و متنفع گشتن به مرطبات و ضرر يافتن به مخففات باشد از سوء مزاج يابس ساذج بود پس اگر به اين علامات آثار سوء مزاج صفراوى يا سوداوى مضاف گردد سبب سوء مزاج يابس همان غلط باشد .
و اگر با وجود علامت خلطى از اخلاط مذكوره انتقال وجع و نفخه نيز مدرك گردد از رياح متولد از فضول آن خلط باشد .
و اگر با وجود انتقال درد تقدم آثار سوء هضم و تناول اغذيه و ادويهى نافخه دريافت گردد از رياح معده و كبد باشد و فرق در وجع حادث از رياح غليظ متولد از فضول بلغميه و سوداويه و ميان رياح بخاريه متولد از فضول دمويه و صفراويه آن است كه حادث از رياح غليظ اندك اندك و بطى الانتقال مىباشد و وجع مائل باسفل صدر و جنب و شراسيف با سائر علامات بلغم يا سودا بود و حادث از رياح بخاريه سريع الانتقال از موضعى به موضع ديگر