نهايت خوبى ،
بيت
ماه را شرمندگى زان پيكر چون آفتاب * آفتاب از انفعالش ذرهسان در اضطراب
[ خبر از شهناز و سلمك ]
كيفيّت احوالش پرسيدم .
گفت مرا ماهور مىگويند و فرزند ديار [ 141 الف ] زابلم و مدّتى بود كه به قلم خيال رقم سفر و جهانگشتگى بر صفحهء خاطر مىكشيدم و در عالم تخيّل از جام جهانپيماى جرعهاى مىچشيدم ، تا آنكه عاقبت به منزل مراد رسيدم و متوجّه وطن مألوف گرديدم . بعد از آنكه تقرير كماهى حال خود نمود شمّه [ اى ] از حالت ملالت من استدعا فرمود .
فقير هم آغاز و انجام احوال ظاهر كردم و جواهر اسرار خزانهء دل را كه در صندوق سينهء بىكينه داشتم در ميان آوردم .
برخاست و مرا دربرگرفت و گفت بسى اشتياق ملاقات تو در خاطرم بود ، به حمد الله تعالى كه نگارين مقصود من از پردهء اميد روى نمود .
بيت
اى كه وصل تو مراد دل من بود مدام * شكر لله كه رسيدم به مراد دل خويش
اما چنان خبر يافتهام كه شهناز كه حاكم قلعهء كردانيه است از پى تو كس فرستاده كه تو را بازگرداند و آنكس در غايت پيچانى . . . « 1 »
مصرع « 2 »
از خم پيچان كمندش نيست اميد نجات
و سلمك در آن مقام است . البته تو را پيدا ساخته بازگرداند .
هامش
( 1 ) . كذا ، شايد كلماتى افتادگى دارد .
( 2 ) . اصل : بيت .