كمر كوه الوند دارد و در بلندى سر به گردون كشيده ، دماوند را به نظر درنمىآرد و در شمالش قصرى است كوهپاره نام و در كوهپاره مردى است كه او را نغمهسرا مىگويند . چون به خدمت او رسى تو را روبهراه خواهد ساخت .
بعد از آن ماهور را وداع كرده گلبانگ بر قدم زدم .
[ خوش الحان و غزال ]
همچنان كه گفته بود آمدم تا به ملازمت نغمهسرا رسيدم و به تلطّف و نوازش او سرفراز گرديدم . چون از مشقّت راه فارغ شده چند روزى بياسودم و ازو رخصت طلبيده سراغ راه تمنّا نمودم .
گفت مردم عجم « تخت » را « گاه » مىگويند ، و تا عجم تختگاه ساختهاند « 1 » در حواشى « 2 » هر يك بوستانها و منزل دلگشا طرح انداختهاند . چون به ديار عجم رسى آنجا پيرى است غزال نام . به خدمت او رفته نياز ما برسان .
گفتم منّت دارم [ 142 ب ] و عزيمت كرده به طريقى كه نغمهسرا گفته بود تماشاكنان به صحبت غزال رسيدم و قدم در ديار عجم نهاده . از آن بلاد مرا هواى ملك نيشابور خوش آمد .
هم آنجا [ به ] مهرآباد كه قريهاى است در آن نواحى ساكن شدم . روزى در فصل بهار كه سبزهء سيراب زمين را به لباس خضر درآورده بود و جهان پير به يمن قدم ايّام ربيع باز آغاز جوانى كرده خيال گشت به خاطرم گذشت و بدين خيال از بيت الاحزان به طواف چمن شتافتم . گذرم به بوستانى افتاد و از آنجا صوت دلاويز و زمزمهء شورانگيزى به گوش من رسيد .
بيت
آنچنان روح پرور آوازى * كه استماعش غبار جان بزدود
دلگشا چون مثال مژدهء وصل * جانفزا همچو نغمهء داود
بىتأمّل عزم تماشا كردم . چون بدان گلزار در رفتم باغى ديدم آراستهتر از جمال مهپيكران خطا و ختن .
بيت
ديدم چو بهشت بوستانى * گلزارم ارم ازو نشانى
آراسته آن شكفته گلزار * از سبزه و گل چو عارض يار
هامش
( 1 ) . اصل : + و .
( 2 ) . اصل : هواشى .