بود از سمن و شكوفهء تر * صحنى چو به شب سپهر اخضر
[ خوش الحان و جامه كبود ]
و در آن [ 143 الف ] ميان جوانى بود جامهء كبود در بر و پارهء نمد سياه در گردن .
آواز دردآميز [ ى ] بركشيده كه ساكنان گلشن نيلوفرى از شوق آن بىهوش گرديدند . از آنجا كه عالم جنسيّت بود مرا با او محبّت تمام پيدا شده او را در برگرفتم .
[ لعل جبه و سلطان نوروز ]
چون كيفيّت حالش پرسيدم گفت مرا جامه كبود مىگويند و مقرى ولايت نخلستانم و درين اوقات در آن ولايت شخصى پيدا شده قوس نام ، كماندارى كه مزرعهء خاك « 1 » از آفت تگرگ تيربارانش در خطر است و جفاى آن نابكار به من بد روزگار از آن چه گويم زيادهتر است . بلك همهء ساكنان آن ممالك از دست او به جان آمده خون دل مىخورند و من از ظلم او به پيش سلطان نوروز كه پادشاه هفت كشور است به دادخواهى مىروم .
مرا نيز آرزوى شرف مجلس سلطان شده و هردو از سر يكجهتى دست به هم داده قدم در راه نهاديم و حالا مدّت دوازده شبانهروز است كه كوه و بيابان بىپايان طىّ مىكنيم « 2 » و چندين مرحله است كه به بيستوچهار منزل [ طىّ ] كرده به دولت پابوس سرفراز شديم .
سلطان نوروز پرسيد كه جامه كبود كجاست .
خوشالحان گفت در بيرون [ 143 ب ] باغ است .
سلطان نيز او را طلبيده و ايشان را به انواع التفات مفتخر گردانيد و حديقه را به ايشان سپرد .
خوشالحان از قابليّتى كه داشت به اندك زمانى نديم صحبت و مقرّب حضرت شد .
روزى سلطان نوروز را هواى شكار در سر افتاده به خدم و حشم بسيار روى به جانب صحرا گذاشت . روز ديگر در شكار از پى صيدى تنها از لشكر جدا افتاد .
بيت
چو زلف عروسان كمندى به دست * شتابان سمندى به بالا و پست
هامش
( 1 ) . اصل : كذا .
( 2 ) . اصل : مىكنم .