بيت
گفتمش در دل و در ديدهء من جا كردى * جان من لطف نمودى و كرمها كردى
گفتم اگرچه مرا به دولت ديدار خود [ 141 ب ] شادكام كردى ، اما عجب خبر مصيبت فرجام هم آوردى . اكنون تو اين درد جانگداز را دوا فرما و درين باديه من سرگردان را رهى نماى .
بيت
بماندهام به بيابان عشق سرگردان * چه چاره است خدا را رهى نماى به من
گفت باك نيست ، غم مخور . مصلحت آن است كه تو مقيّد كاروان نشوى . قدم برداشته پيشتر از قافله به [ ديار ] عجم روى .
گفتم تو مىدانى كه رياضت سفر كشيدن مشكل كارى است و چون منى را در چنين بيابان راه بردن كار دشوارى .
گفت چاره نيست . برخيز تا تو را بر سر راه برم .
من نيز برخاسته از عقب او روان شدم تا آنكه بر سر دو راهى رسيديم .
گفت اين هر دو راه عجم است ، اما تفاوت دارد . يكى را راه خارا مىگويند به واسطهء آنكه كوههاى عظيم در آن راه است ، و يكى را آبهاى روان و نيستانهاست و آن را نيريز مىگويند . اما دور است ، و تو را به راه خارا رفتن مناسب مىدانم كه نزديك است و در هر منزل حصارى است كه روندهء تيزقدم انديشه راه ارتفاعش نتواند پيمود و در استحكام ، كوه البرز خاكريز [ 142 الف ] بارهء آن نتواند بود .
بيت
زان سان حصار ياد ندارد جهان پير * در محكمى ز حصن فلك مىدهد نشان
از بارهاش خرد چو نظر افكند به زير * خورشيد ذرّهاى ننمايد به چشم آن
[ نغمهسرا و خوش الحان ]
چون از سه حصار بگذرى به حصارك خواهى رسيد كه در مضبوطى دست در