تا آنكه روزى كنعان از همبازيان خود صفت بتان را شنيد كه ايشان منادىكنان به يكديگر مىگفتند كه فردا پدران ما به طاعت خداوندان ما روند و ما را نيز به سجدهگاه و معبدگاه [ 64 ب ] خويش برند .
چون كنعان شنيد گفت من نيز همراه پدر خود روم . ايشان گفتند پدر تو خداوندى ندارد و مىگويد كه دارم . ولى هيچكس خداى او را نديده . پس كنعان را از اين سخنان خيال فاسد به دماغ راه يافت و از براى تحقيق حالات به خدمت مادر شتافت و نيك و بدحال باز پرسيد .
مادرش نيز سخن در تقويت هذيان مخالف زادگان گفت و او را به راه تباه رهنمون گرديد و كنعان بدين جهت در راه غلط افتاده سر در پى مردمان گمراه نهاد ، تا همگى مذهب باطل در دل او متمكّن گشت و كارش از مراتب اصلاح و تأديب درگذشت . خبر جهل و ضلالتش به سمع نوح - عليه السلام - رسيد .
و نوح از طريق باطل و سبيل مهرگسل آن نامقبول ملول گرديد و او را طلبيده ، چنانكه نصيحت كرد و به اسلام خوانده دليل و برهان آورد . آن خفّاش سيرت آدمى صورت از ظلمت شبآساى كفر به نور آفتاب عالمآراى اسلام ميل ننمود و همچنان خاطرش در بند جهالت و گمراهى بود .
القصّه مدتهاى مديد او را بدين طريق به طاعت خداى تعالى دعوت مىكرد و او تمرّد ورزيده به كافران طريقهء اتحاد بهجاى مىآورد . [ 65 الف ]
و در مدّت هفصد « 1 » و پنجاه سال كه حضرت - نوح عليه السّلام - قوم خود را به اسلام دعوت كرد از ايشان غير سخن پريشان و هذيان در وجود نيامد . آخرالامر كه ازيشان جفاى بسيار ديد و ملامت بىشمار كشيد دست به دعاى هلاك ايشان بگشاد ، قوله تعالى
« رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً »
( سورهء نوح ، 26 ) .
دعايش به محلّ قبول افتاد . خداى تعالى فرمود كه درخت عاج « 2 » بنشان كه چون آن درخت به محلّ كمال رسيد من ايشان را هلاك سازم به آب ، و محلّ طوفان روزى باشد كه آب از آتشدان خانهء تو برآيد . و در خانه نوح تنورى بود از آهن كه حضرت آدم - عليه السّلام - به تعليم جبرئيل - عليه السّلام - در محلّ نان پختن سنگ را گداخته بود .
هامش
( 1 ) . كذا .
( 2 ) . كذا ( شايد ساج ) .