تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هفت كشور و سفرهاى ابن تراب ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
خواجه عقيل الدين گفت اوّل دانش كه جهانيان را نادانى نشايد . بيت
پيش دانادلان ز دشمن و دوست * عزّ هر كس به قدر دانش اوست
و بسيار پادشاهان كسى را كه در امور مملكت از خود داناتر ديده‌اند به اعزاز و اكرام و الحاح تمام نزد خود كشيده‌اند . بلكه او را به سروكار شاهى گذاشته « 1 » خود را از مشغلهء دنيا بازداشته‌اند . [ 18 ب ] چنان‌كه كامجوى غفلت ورزيد تخت جهانبانى از دستش رفت ، و نامجوى از بركت صلاح به سلطنت و كامرانى رسيد . ابن تراب پرسيد قصهء نامجوى و كامجوى چه‌گونه بوده است . خواجه عقيل الدين گفت :

حكايت [ كامجوى و نامجوى ]

آورده‌اند كه در ديار شام پادشاهى بود ملك‌آراى نام و ملك شام را به نور خورشيد عدل همچون صبح صادق عالم‌افروز آراسته داشت ، و او را دو پسر بود : يكى را كامجوى و ديگر را نامجوى مىگفتند و كامجوى پيوسته مشغول « 2 » بادهء خوشگوار و مايل به صحبت سيمبران سيمين عذار مىبود ، و نامجوى هميشه صحبت مشايخ و علما طلبيده به خدمت گوشه‌نشينان قيام مىنمود . چون ملك‌آراى را فرمان رسيد و رخت هستى از دار فنا به ديار بقا كشيد كامجوى تخت پدر را تصرّف كرده نامجوى ديد كه در [ كار ] ملك مباحثه مصلحت نيست ، خاطر از انديشه باز آورد و به خدمت صبح‌خير كه يكى از عابدان آن ديار بود رفته دست بيعت به او داد و برين مدّتى گذشت . روزى صبح‌خير نامجوى را ملول ديد . گفت غم‌مخور كه پدر تو حقّهء سربه‌مهر به من سپرده است كه از فرزندان من هر كدام درمانند اين امانت به او ده . [ 19 الف ] چون نامجوى حقّه را طلبيده سر باز كرد نامه‌اى بيرون آمد و بر آن نامه اين
هامش
( 1 ) . اصل : گذاشته است . ( 2 ) . اصل : + مايل .