نتواند رفت . خايه را به سه بخش مىكند ، يك بخش در ميان خاك پنهان مىكند ويك بخش در آفتاب مىنهد تا خشك مىشود وبخش ديگر در زير پر مىنهد ، وچون بچه مىآورد أول آنچه به آفتاب خشك شده است ، مىشكند وبه بچه مىدهد وبعد از آن آنچه در خاك پنهان كرده ، بيرون مىآورد [ ومىدهد ] « 1 » . چون چند روز بگذشت به صحرا به علف خوردن مىتواند رفت ، بنابراين مردم عزيز وذليل هر دو را بيضة البلد مىخوانند .
وچيزى ديگر در باديه هست همچون شلغم وهيچ شاخ وبرگ ندارد . عرب آن را « كماه » مىخواند وفارسيان « خهر » مىگويند وخراسانيان « سماروغ » مىگويند وآن را قليه مىكنند ومىخورند وخوردن آن دماغ را بسيار زيان دارد واز روى صحرا پديد مىآيد وآن را نيز بيضة البلد مىخوانند ودر باديه بيحد بود .
اما بعد قرب صد وپنجاه فرسنگ مسافت درياى قلزم است ودر ساحل درياى قلزم شهر عيذاب وسودان است ودو معدن معتبر است يكى زر ويكى زمرد وآخر ملك مصر وأول ملك حبشه باشد . بعد از آن رود نيل بود وبعد از آن صحرا وكوههاى حشمنشين وآبهاى روان وأغلب آن قوم سياه باشند وطرف جنوبي اين موضع سرحد بربره است وحبشه .
بعد از آن ديگر آبها وجويهاى عريض وعميق است تا شهر منوس كه اقصاى مغرب است ودو سه جزيرهء ديگر معمور باشد . ودر اين كوه وصحرا داروهاى نافع بسيار وگياهى چند كه ترياق وعلاج جذام وبرص باشد .
وچيزهائى نادر از اين موضع آورند . وسنگى هست كه در سركه اندازند .
بيرون جهد وتحفه نزد شاهان برند . وسنگى ديگر هست كه چون آب در أو چكانند ، آتشى برافروزد وچون روغن زيت بر أو ريزند آتش باز نشيند « 2 » .
هامش
( 1 ) - اين كلمه از نسخهء روسيه اضافه شد .
( 2 ) - ظاهرا فلز « سديم » است .