آن ماهرو شده شب و روز و ليل و نهار در درآمد معبد دلدار انتظار مىكشيد و معشوقش هم هرگز خبر از حالت او نداشت !
آن بزرگوار روزى جلو محبوب را گرفته فرمودند : آيا آنچه در دل من هست هم ترا اثرى از اشعاع انوارش تابيده يا هنوز بخت در خواب و دل در پيچوتاب است ؟
سعدى مىگويد :
آخر نه دل به دل رود ، انصاف من بده * چون است من به وصل تو مشتاق و تو ملول
پسرك جواب داد : آنچه تو جوئى در من نيست جهت آنكه من هم منتظر اين هستم كه از اصل شاخش ظلى بر سر من تابد . مرا هنوز دل نيست كه « دلدارم » خوانى ! به اصل نرسيدهام كه فرعم باشى ! اين همه عوالمات و ممكنات ، فرع و برآوردهء يك اصلاند و همه مصنوع آن صانعاند به ادلال « كل شىء يرجع الى اصله » و به فتواى كريمهء
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 1 » همهء . . . سايهوار در جستجوى اصل خود هستند ؟ مگر نديدهاى شيئى هرجا حركت نمايد سايه و فرع او با او در حركت است و هرگز غفلتى از اصل خود ندارد اگرچه الحاقش نخواهد [ 37 ] شد و به اصل نخواهد رسيد و لكن در جستجوى خود غفلتى ندارد . پس اى بيچاره ! از من چه مىجوئى كه من خود از جويندگانم ، و از من چه اميد دارى كه من هم از طلبكارانم ؟ ! مگر به فقرهء اثر و مؤثر ، اصل و فرع ، راجع و مرجوع ، ممكن و واجب ، صانع و مصنوع ، خالق و مخلوق پى نبردهاى ؟ لو لا الحمقا لخربت الدنيا .
اين را گفت و درگذشت .
مولانا را از اين كلمات ، عشوهاى رو داده در ميان اين بىحالتى حالت ديگرش تجلى نمود كه همهء عوارضات . . . و به نارضائيت سوزانيده در راه تجريد مىگرديد تا به خدمت شيخ صديق كه كملين اوليا است رسيده ، شيخ بزرگوار با سلوك رياضت ، آن بىحالتى را از او سلب نموده مأمور به ارشاد العباد نمود .
هامش
( 1 ) . بقره / 156 .