تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منظر الأولياء ( در مزارات تبريز و حومه ) ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
خلايق برخاست زيرا كه هرگز از كسى نيفتاده بود . از اين غيرت مدتى [ 116 ] سر در بيابان نهاد و ميان مردم نمىآمد . شيخ ركن الدين را شبى در واقعه ديد كه وى را فرمود : من بودم كه ترا به زور ولايت افكندم ، از اين جهت دلتنگ مباش كه تا حال كشتىگير عوام بودى من بعد كشتىگير خواص خواهى بود ! مژده باد ترا كه خداوند عالم ترا در زور باطنى ، سرآمد اولياى روزگار خواهد كرد ، خود را به من برسان كه در مدرسهء سرخاب منتظرم . سه شب متعاقب چنين ديد . متوجه تبريز شد . چون به خدمت شيخ ركن الدين رسيد شيخ فرمودند كه تا سه مرتبه ترا طلب نكردم نيامدى . چون از شيخ كرامتها ديد دست مباركش را بوسيد و به شرف توبه و تلقين مشرف گرديد . شيخ فرمود كه تو مردم را بسيار افكنده‌اى ، ترا رياضت بسيار بايد كشيد تا نفس خود را بيفكنى . آن جناب در مدرسهء سرخاب به رياضت مشغول شده سه چله برآورد و چندان رياضت كشيد كه پوست از تن مباركش جدا شد . بعد از آن به سجاس رفته به خدمت شيخ ركن الدين مشرف شده شيخ او را تحسين نموده فرمود كه آنچه به خاصان بعد از چهل سال عنايت مىشود در اين مدت قليل بيش از آن بر تو شفقت شده است . پس دختر خود خديجه خاتون را به وى عقد نمود و با الهام رب الارباب وى را به قائم‌مقامى و ارشاد خلايق تعيين نمود و فرمود كه به اهر برو و مردم را به راه حق دلالت كن و آن جناب را ملقب به « شهاب الدين » كرد . حضرت شيخ شهاب الدين به اجازهء استاد راه اهر پيموده تا آخر العمر به ارشاد و هدايت عباد الله قيام مىنمود . ذكر جميل آن حضرت مزيد بر آن است كه در اين مختصرات گنجد . چون محل ارشاد و بلكه اكثر عمرش در اهر بوده از آن جهت به اهرى مشهور شده و الا در تبريزى بودنش هيچ شبهه‌اى نيست . الآن مرقد منور آن بزرگوار در طرف شمال اهر كنار از آبادى اتفاق افتاده . از قضا آن قبلهء حقيقى به اكثر خانه‌هاى اهر قبله واقع شده كه رو به گنبد او نماز مىگزارند . مشهور است كه چون امير تيمور گوركانى حضرت شيخ صدر الدين اردبيلى را ملاقات نمود و بعضى از خوارق و كرامات از آن عالىصفات مشاهده نمود عرض كرد