بر زبان قفل و درون پررازها * لب خموش و دل پر از آوازها
اگرچه شرافت انسان در طلاقت لسان است و اين جوهر لطيف از تنطق و تكلم به عرصهء جلوه و ظهور مىآيد پايهء معرفت و ادراك اولياى هر فرقه از شنوانيدن مراتب و معارف تحصيلات خود فهميده مىشود و الا طريق انسانيت مسدود و مراتب معرفت نابود خواهد شد .
چو در بسته باشد نداند كسى * كه گوهرفروش است يا پيلهور
اما از آنجا كه بعضى از طلقا در هيكل فضحا با تلفظات ابليسى و لاطايلات تدليسى در ميدان سخنورى ، سمند گمراهى را به جولان آورده باسنان زبان ، پيكر ضعفا و فقرا را چنان زخمدار و مجروح مىسازند كه اميد التيام و صحت بر او نتوان داد ، قال امير المؤمنين عليه السلام :
جراحات السنان له التيام * و لا يلتام ما جرح اللسان
اين فرقهء مضله بجز آزار اهل حال و اذيت صاحبان كمال ، كسبى على حده و شغلى ديگر ندارند از آن جمله يك نفر از فطورهفروشان ولايت خودمان - چون نام بردن از طريق درويشان كنار است - و در حقيقت برادر حسن اشعرى است بىحيائى را از اينوآن گذرانيده خود را به مرتبهء عدو الله رسانيده هر آن و هر ساعت خيالى بجز هرزهدرائى و فكرى به غير از ژاژخائى كه هر كلمهاش از سنان سنان تيزتر و از شمشير ابن مرجان خونريزتر بر دل خداشناسان بىدست و پا مىزند ، اگرچه رسم و قاعدهء فقرا آن است كه در حق مضلان ، دعاى هدايت مىنمايند از آنجا كه اولياى همهء فرق را اعتقاد اين است كه قدرت الله در غير محلش علاقه نمىگيرد و وجود ناپاك آن بىباك را استعداد و قابليت نيست كه قابل هدايت باشد چنانچه فردوسى - عليه الرحمة - اشاره بدين نموده :
درختى كه تلخ است وى را سرشت * گرش بر نشانى به باغ بهشت
ور از جوى خلدش به هنگام آب * به بيخ انگبين ريزى و شهد ناب